حدیث عنوان بصری قسمت دوم


حديث عنوان بصرى
منبع سوم، معرفت {دعا و درخواست از خدا}
 
امام صادق در اين روايت به عنوان بصرى مى‏فرمايد: «از خدا طلب فهم كن تا تو را بفهماند.
بر اساس اين روايت، دانش نورى است كه خداوند آن را در دل هر كس كه هدايتش را بخواهد قرار مى‏دهد. اين نور - چنان‏كه در ابتداى سخن گفتيم - همان شناخت و معرفت خداوند است كه فقط از جانب خدا به انسان مى‏رسد. خداوند مى‏فرمايد:و هر كس كه خداوند برايش نورى مقرر نداشته باشد نورى ندارد.{24}
پس اگر انسانى شعله‏اى از اين نور بخواهد، راهى جز درخواست از خدا ندارد؛ زيرا اين نور جز نزد خدا در جاى ديگرى يافت نمى‏شود. ناگفته نماند كه خواستن از خدا با سعى و كوشش منافاتى ندارد؛ زيرا هر پيروزى نيز بدون شك از جانب خداوند است، او، خود، فرموده است:و پيروزى جز از سوى خداوند نيست.}25{
در زبان و ادبيات عربى ، نفى و استثنا انحصار را مى‏رساند، ولى خداوند در عين حال به ما مى‏آموزد كه براى به دست آوردن پيروزى بايد به فراهم آوردن اسباب و لوازم آن بپردازيم.خداوند فرموده است: و در برابر آنان هر نيرويى كه مى‏توانيد فراهم آوريد.}26{
آرى، آمادگى و تهيه لوازم كارزار ، منافاتى با يقين به اين كه پيروزى از آن خداست ندارد.
علم (معرفت) نيز از جانب خداست و اين نيز منافاتى با كوشش در راه آموختن و فراگيرى دانش از دانشمندان نخواهد داشت.

حقيقت بندگى
 
مهم‏ترين سؤالى كه عنوان، پس از پرسش درباره حقيقت علم از امام مى‏پرسد اين است: «حقيقت بندگى خدا چيست؟» بندگى از سرچشمه‏هاى علم است و عنوان، ناگزير به اين پرسش مى‏رسد.
امام(علیه السّلام) در پاسخ به سه نكته اشاره مى‏كند:

-1 بنده خدا در آنچه خداوند به او ارزانى فرموده، احساس مالكيت ندارد. بندگان حقيقى، مال را از آن خدا مى‏دانند و آن را در جايى كه او فرموده است به مصرف مى‏رسانند.
-2
او براى خود تدبير نمى‏كند.
3-همه كارهاى چنين بنده‏اى در محدوده امر و نهى خداوند است.

خداوند مالك است
 
از جمله روشنگريهاى قرآن اين است كه مالكيت در آسمانها و زمين، تنها از آن خداوند است. خداوند مى‏فرمايد:آيا نمى‏دانى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداوند است؟{27}
بگو: خداوندا، اى فرمانرواى هستى، به هر كه بخواهى فرمانروايى مى‏بخشى و از هر كس كه بخواهى فرمانروايى بازستانى.{28}
و فرمانروايى آسمان و زمين از آن خداوند است و خدا بر هر كارى تواناست.{29}
و فرمانروايى آسمان و زمين از آن خداوند است و سير بازگشت به سوى اوست.{30}
اين روشنگرى قرآن بر شيوه زندگى انسان تأثير مستقيم دارد؛ چون وقتى آدمى به اين باور دست يابد كه خداوند مالك مطلق آسمانها و زمين است و هيچ مالك ديگرى به جز او نيست، از تمايلات دنيوى خود مى‏كاهد و از قيد وابستگى به دنيا مى‏رهد. اين، همان چيزى است كه علماى اخلاق آن را زهد مى‏نامند كه معناى مقابل آن وابستگى به دنياست.
على بن ابى‏طالب(علیه السّلام) در جمله‏اى كوتاه، معناى زهد را چنان خلاصه كرده است كه در تعريف زهد، جمله‏اى موجزتر و رساتر از آن نمى‏شناسيم:زهد در قرآن در دو كلمه خلاصه شده است: « تا آنكه بر آنچه از دست شما مى‏رود افسوس مخوريد و بر آنچه به شما بخشد شادمانى مكنيد.{31}
آرى، زاهد نه بر آنچه از دستش مى‏رود افسوس مى‏خورد و نه از آنچه به دست مى‏آورد شادمان مى‏شود. و دلبستگى به دنيا انسان را سنگين مى‏كند و حس سبكىِ پرواز به سوى خدا را از وى سلب مى‏كند و باعث به وجود آمدن حالت سستى و تنبلى مى‏شود. اين آيه، توصيف دقيقى از اين حالت است:
چرا هنگامى كه به شما گفته مى‏شود در راه خدا رهسپار (جهاد) شويد، گرانجانى مى‏كنيد؟ آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت رضايت داده‏ايد؟ متاع زندگى دنيا در جنب آخرت بس اندك است.{32}
حال، پرسش اين است كه انسان چگونه مى‏تواند در آنچه خدا به وى ارزانى داشته، احساس مالكيتى نداشته باشد؟ در پاسخ بايد گفت اين امر هنگامى تحقق مى‏يابد كه انسان خود را بنده خداوند بداند. كيفيت استدلال نيز به صورت يك زنجيره به هم پيوسته در سخن امام(علیه السّلام) آمده است.
اولين حلقه اين زنجيره اين است كه انسان خود را بنده خدا بداند و معناى بندگى را مطابق اين آيه درك كند:
بنده مملوكى كه قدرت بر انجام هيچ كارى ندارد.بنده بايد بداند كه بدون اعطاى خداوند، مالك چيزى و جز با رضايت و اجازه او قادر بر انجام كارى نخواهد بود.
پس از گذر از اين مرحله، ديگر بنده در آنچه خدا به او ارزانى داشته است، احساس مالكيتى ندارد. اين حلقه دوم، نتيجه طبيعى حلقه اول است؛ زيرا با مالك دانستن خداوند، هرگونه احساس مالكيتى از ميان مى‏رود.
امام صادق(علیه السّلام) در توجيه اين مسئله به عنوان مى‏فرمايد: « بندگان مالكيتى ندارند ، مال را از آن خدا مى‏دانند و آن را در جايى كه او فرموده است به مصرف مى‏رسانند
سومين حلقه از اين زنجيره، زهد در دنياست. پس اعتقاد به اينكه مال از آن خداست و بنده خدا ملكيتى ندارد، لاجرم به تعديل علاقه انسان به دنيا منجر مى‏شود كه همان زهد است.
چهارمين حلقه از اين زنجيره، در حديث امام(علیه السّلام) به عنوان بصرى اين گونه بيان شده است: «پس وقتى عبد در آنچه خداوند به وى ارزانى داشته احساس مالكيت نداشت، انفاق كردن در آنچه خداوند امر به انفاق آن كرده است، بر او آسان مى‏شود
اين دلبستگى به دنياست كه موجب بخل و مانع از انفاق مال در راه خدا مى‏شود. آرى، با زايل شدن اين دلبستگى، انفاق كردن بر آدمى آسان مى‏نمايد.

رهايى از طرح و تدبير
 
اگر خداوند امر مردم را به خود آنان واگذارده بود، سالها پيش انسان و تمدن بشرى نابود مى‏شد و بشر به بن بست مى‏رسيد؛ ولى خداوند، خود، امر تدبير امور كوچك و بزرگ زندگى بشر را عهده‏دار شده است و هر كس چشم بصيرت داشته باشد، دست خدا را در تدبير همه امور زندگى خود در هر آسايش و سختى مى‏بيند. زندگى انسان و ادامه حيات جهان، بدون تدبير و برنامه‏ريزى خدا ممكن نيست. بشر همان‏گونه كه در اصل خلقت به خدا محتاج است، در ادامه زندگى نيز به او احتياج مبرم دارد؛ ولى انسانها در درك اين مطلب مساوى نيستند و عدّه اندكى از مردم قادرند اين موضوع را ببينند. آرى؛ پيروزى از خداست:
و پيروزى جز از سوى خداوند نيست.{33}

شكست از جانب خداست:اگر شما را يارى نكند، پس كيست آن‏كه پس از يارى نكردن او شما را يارى رساند.{34}
 
روزى از خداست:
 
جنبنده‏اى در زمين نيست، مگر آنكه روزى او بر خداست.{35}
خداست كه روزى را بر بعضى از مردم گشاده و بر بعضى ديگر تنگ مى‏گيرد:
خداوند روزى خود را بر هر كه بخواهد گشايش مى‏دهد يا تنگ و فروبسته مى‏دارد؛{36}
بى‏گمان پروردگارت درهاى روزى را بر هر كس كه بخواهد مى‏گشايد و فرومى‏بندد.{37}
خداست كه هركه را بخواهد عزت مى‏دهد:هر كس عزت مى‏خواهد (بداند كه) هرچه عزت است نزد خداوند است.{38}
خداست كه هر كس را بخواهد خوار مى‏گرداند:و هر كس را كه خواهى خوار مى‏كنى.}39{
خداست كه هر كه را بخواهد فرمانروايى مى‏بخشد و از هر كه بخواهد فرمانروايى را سلب مى‏كند:
بگو: خداوندا ، اى فرمانرواى هستى ، به هر كه بخواهى فرمانروايى مى‏بخشى و از هر كس كه خواهى فرمانروايى باز ستانى}40}
و هم اوست كه در دل هر كس بخواهد، نور هدايت را قرار مى‏دهد و از قلب هر كه بخواهد، نور هدايت را پنهان مى‏كند:
بهره‏اى دو چندان از رحمت خويش بر شما ارزانى دارد و براى شما نورى قرار دهد تا با آن (به درستى) راه رويد؛{41}
و هر كس كه خداوند برايش نورى مقرر نداشته باشد ، نورى ندارد.{42{
البته هر كدام از اين تدابير ، دليل خاص خود را دارد. اگر خداوند گروهى را يارى مى‏رساند، اين كار سببى در اعمال و زندگى خود آن گروه دارد و اگر گروهى را به شكست خوردن وا مى‏نهد، آن هم به سبب اعمال و كارهاى خود آنان است؛ اگر روزىِ قومى را گشاده مى‏گرداند يا روزى را بر ايشان تنگ مى‏گيرد، باز به جهت سببى در اعمال خود آنان است؛ و اگر نور هدايت را از قلب عده‏اى از بندگانش باز مى‏ستاند، همه دلايل و اسباب خاصى از اعمال خود آنان دارد و به هيچ وجه از روى بى‏توجهى به امور بندگان نيست؛ كه خداوند از چنين صفتى منزه است:
خداوند در سرنوشت هيچ گروهى تغييرى ايجاد نمى‏كند مگر اينكه خود آنان به تغيير دادن اوضاع خود بپردازند؛{43}
و اگر اهل شهرها ايمان آورده، تقوا پيشه كرده بودند، بر آنها درهاى بركات آسمان و زمين را مى‏گشوديم، ولى (آيات و پيامهاى ما را) دروغ انگاشتند، آن‏گاه به خاطر كار و كردارشان ايشان را فروگرفتيم.{44}
اگر آدمى اين حقيقت را درك كند و دست خدا را در سخت و آسان زندگى خود ببيند و بداند كه از تدبير الهى بى‏نياز نيست، هميشه تمام امور زندگى خود را به خدا واگذار مى‏كند. از امام صادق(علیه السّلام) روايت شده است:
از خدا توفيق بخواهيد؛ كه موسى در طلب شعله‏اى از آتش برآمد، ولى خداوند به او نبوت داد.{45}

تفويض
 
تفويض در فرهنگ دينى ما اين است كه انسان تمام امور خود را به خدا واگذار كند و براى خود هيچ نقش و اثرى نبيند و بداند كه سلطنتِ همه هستى از آن خداوند است؛ امرْ امر او و تدبيرْ تدبير او و هر جنبش و آرامشى در اين پهنه حيات با دستور و اجازه اوست.
تفويض، غير از توكل است. در توكلْ بنده خدا در آنچه خود مى‏خواهد و در عرصه‏هاى مختلف زندگى با آن روبه‏رو مى‏شود و نيز در تدبير امر خود، خداوند را وكيل خود مى‏كند؛ زيرا:
خداوند ما را بس است و او بهترين وكيل است.{46}
ولى تفويض، چنان‏كه عارف نامى، خواجه عبداللّه انصارى گفته است، معنايى لطيف‏تر و گسترده‏تر از توكل دارد؛ زيرا در تفويضْ بنده به جهت اعتمادى كه به خداى خود دارد، براى خود هيچ توان و سلطه و تدبيرى نمى‏بيند و همه كارها را يكسره به خدا واگذار مى‏كند.
علامه طباطبايى مى‏گويد:
تفويض اين است كه بنده امورى را كه به او نسبت داده مى‏شود، به خدا برگرداند و در اين صورتْ حال كسى را دارد كه هيچ كاره است و در هيچ كارى به او مراجعه نمى‏شود، و توكل اين است كه بنده، خداى خود را در تصرفاتش وكيل قرار دهد.
تسليم اين است كه تمام آنچه را كه خداى سبحان از وى و براى وى مى‏خواهد، از جان و دل پذيرا بوده، اطاعت محض داشته باشد...كه اينها سه مرحله از مراحل بندگى است كه هر كدام از ديگرى دقيق‏تر است؛ دقيق‏تر از توكلْ تفويض است و دقيق‏تر از آن دو تسليم.{47}
در وكيل كردن خدا، بنده خود را غايب مى‏بيند و خدا را به جاى خود قرار مى‏دهد، ولى در تفويضْ بنده وجود ندارد تا حاضر يا غايب باشد، و غير از اراده و تدبير سلطنت و توانايى او چيزى نمى‏بيند؛ پس همه چيز را به او برگشت مى‏دهد؛ چنان‏كه مؤمن آل فرعون در حال دعوت قوم خود به سوى خداوند و تفويض همه امور خود به او گفته است:
و كارم را به خداوند واگذار مى‏كنم؛ چرا كه او به احوال بندگان بيناست.{48}
امّا تسليمْ پذيرش محض اراده خدا در هر سختى و آسايشى است. مفهوم تسليم لطيف‏تر و گسترده‏تر از معناى تفويض است.
چنين دركى از رابطه تكوينى ميان بنده و خالق، حالت نفسانى عميقى را به دنبال دارد كه همان برگرداندن همه امور به اراده و خواست و حكمت خداوند است. در اين حال، آدمى هيچ دلبستگى، دو دلى، ناراحتى و اضطرابى از مصايب و مشكلات و ابتلائات روزگار احساس نمى‏كند؛ زيرا هستى او در دست قدرت سلطانى است كه از هر مهربانى مهربان‏تر و به بندگان خود بينا، حكيم و رئوف است:
همانا خداوند به بندگان خود بيناست.
سخن ما بدين معنا نيست كه انسان فاقد اراده و اختيار است و در نتيجه مسئوليتى در قبال كارهاى خود ندارد؛ چنان‏كه به معناى اين هم نيست كه آدمى اراده و اختيار و تلاش و حركت خود را در جهت مصالح دنيوى و اخروى كاملاً كنار گذارد. اين هر دو اشتباهى است كه از عدم تفكيك دقيق حد و مرز بخشهاى مختلف اين معارف و حقايق از يكديگر ناشى مى‏شود.
خداوند انسان را موجودى با اراده و اختيار و درك آفريده است. اين مسئله بديهى است و شكى در آن نيست و هر كس قرآن را با دقت بخواند، اين نكته بديهى را در خواهد يافت. بر انسان است كه اراده و اختيار و درك خود را در راه صلاح دنيا و آخرت خود به كار بندد كه:
و براى انسان هيچ چيز نيست مگر آنچه كوشيده است.{49}
قرآن به اين دو نكته تصريح مى‏كند، امّا از جمله چيزهايى كه نمى‏توان در آن شك كرد اين است كه زندگى انسان به رغم همه درك و اراده و حركت و تلاش او، دستخوش پيشامدهاى خوش و ناخوش است ،كه هر انسانى به ناچار با آن روبه‏رو مى‏شود و در اين مورد، نيكوكار يا زشت‏كردار با هم يكسانند. اينجاست كه تفويض معنا مى‏يابد. در اين حال، انسان بايد خود را به خواست و حكمت خداوند واگذارد و زندگى خود را به او تفويض كند و بداند كه در دست قدرت خداوند سلطان و بينا و حكيم و ارحم الراحمين است و دستى كه در امتحانات و بلايا قلب وى را مى‏فشارد، همان دست ارحم الراحمين يا مهربان‏ترين مهربانان است. اگر بنده بداند، كه همه توان و قوت و صاحب اختيارى او در امتداد قدرت و صاحب اختيارى خداوند است و او بنده مملوكى بيش نيست و بى‏اجازه خدا هيچ كارى از وى برنمى‏آيد، تسليم امر خدا مى‏شود و به قضا و قدر خداوندى اطمينان پيدا مى‏كند. اين معنا در دعاهايى كه از اهل بيت(علیهم السّلام) رسيده است، بسيار يافت مى‏شود:
خداوندا، مرا به قسمت مقدر خود خشنود كن و در همه حال متواضعم گردان.
خداوندا، مرا به قَدَر خود مطمئن و از قضاى خود خشنود گردان.
معناى تفويض اين نيست كه اگر موج دريا كسى را به دل آبهاى دريا كشيد، براى نجات خود تلاش نكند، فرياد نزند، كمك نخواهد و به درگاه خدا دعا نكند؛ بلكه معناى تفويض اين است كه بداند اين سعى و تلاش و دعا و فرياد و كمك خواستن او، در امتداد قدرت خداوند است و اوست كه اگر بخواهد نجاتش مى‏دهد و اگر اراده كند، موج دريا او را خواهد بلعيد؛ اگر بخواهد نجاتش دهد، صداى فريادش را به گوش مردم مى‏رساند تا به نجاتش بشتابند و اگر نخواهد، فريادش را به گوش كسى نمى‏رساند تا به كمك او نيايند. معناى تفويض اين است كه نجات يافتن يا غرق شدن چنين كسى به دست خداست و خداوند در هر حالْ - او را نجات بدهد يا غرق كند - حكيم، بخشنده و بيناى به بندگان صالح خويش است. در اين وقت است كه آدمى به تلاش و دعا و فرياد مى‏پردازد؛ اگر خداوند نجاتش داد، حمد و شكر او را به جاى مى‏آورد و اگر تدبير خدا در غرق شدن و هلاكت او بود، در حالى كه به بصير بالعباد و ارحم الراحمين بودن خدا و حكيم و بينا بودن او اطمينان دارد، تسليم خواست و قضا و قدر خداوندى مى‏شود. اين، همان تفويض است و درك اين حقيقت و تشخيص مرز بين اين معارف و حقايق، از لطافتها و شفافيتهاى قرآن و معارف آن است.
البته اين نكته را بايد اضافه كنيم كه تمام اين مسائل در امور غير ارادى است كه عمل آنها به عهده انسان نيست و در قبال آنها مسئوليتى ندارد؛ ولى در مواردى كه خداوند او را مسئول قرار داده و امور را منوط به اراده و عمل او نموده است، بديهى است كه خودْ مسئول عمل خويش است:
خداوند در سرنوشت هيچ گروهى تغييرى ايجاد نمى‏كند، مگر اينكه خود آنان به تغيير دادن اوضاع خود بپردازند.{50}
ادامه دارد ...

پی نوشت ها :
 -24
سوره نور، آيه 40: من لم يجعل الله له نوراً فما له من نور.
-25
سوره آل عمران، آيه 126: و ما النصر الا من عندالله.
26
-سوره انفال، آيه 60: واعدوا لهم ما استطعتم من قوة.
-27
سوره بقره، آيه 107: الم تعلم ان الله له ملك السماوات والارض.
-28
سوره آل عمران، آيه 26: قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء.
-29
همان، آيه 189: و لله ملك السماوات والارض والله على كل شى‏ء قدير.
-30
سوره مائده، آيه 18: و لله ملك السماوات والارض و ما بينهما و اليه المصير.
-31
سوره حديد، آيه 3 .
-32
سوره توبه، آيه 38 .
-33
سوره آل عمران، آيه 126 .
-34
همان، آيه 160 .
-35
سوره هود، آيه 6 .
-36
سوره رعد، آيه 26 .
-37
سوره اسراء، آيه 30 .
-38
سوره فاطر، آيه 10.
-39
سوره آل عمران، آيه 26 .
-40
همان‏
-41
سوره حديد، آيه 28 .
-42
سوره نور، آيه 40 .
-43
سوره رعد، آيه 11 .
-44
سوره اعراف، آيه 96 .
-45
نقل به مضمون.
-46
سوره آل عمران، آيه 173 .
-47
الميزان في تفسير القرآن، ج 17، ص 353 .
48-سوره غافر، آيه 44 .
-49
سوره نجم، آيه 39.
-50
سوره رعد، آيه 11.

 

حفظ دوست وپاداش ان

حفظ دوست و پاداش آن/ شرح حديث

 روايت اول: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ {ع} قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعالي لَيَحْفَظُ مَنْ يَحْفَظُ صَدِيقَه»
روايت دوم: «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَا تُفَتِّشِ النَّاسَ فَتَبْقَى بِلَا صَدِيق»
شافي، صفحه‌ي 652
دو روايت كوتاه:
فى الكافى، عن الصّادق (عليه‌السّلام)، قال: «انّ اللَّه تعالى ليحفظ من يحفظ صديقه»؛ [حضرت امام جعفر صادق عليه‌السّلام فرمودند:] خداى متعال حفظ ميكند آن كسى را كه رفيق خود را حفظ كند. [البته] مراد، حفظ جسمانى نيست فقط - حالا آن هم يكى از مصاديقش ممكن است باشد - يعنى آبروى او را حفظ كند، شخصيت او را حفظ كند، جهات او را حفظ كند [و] مراعات كند. خدا يك چنين كسى را حفظ ميكند. اين پيوندهاى برادرى و رفاقت و انس و اخوت، در اسلام اينقدر اهميت دارد. شما ملاحظه‌ى رفيقتان را ميكنيد، او را حفظ ميكنيد، خداى متعال در پاداش اين عمل، شما را حفظ ميكند. البته حفظ كردن رفيق معناش اين نيست كه انسان از گناه او، از خطاى او دفاع كند؛ كما اينكه در اين كارهاى حزبى و جناحى و خطى و اين چيزها معمول است كه اگر خطائى هم از كسى سر بزند، چون با آنها هم‌جبهه است، هم‌خط است، هم‌حزب است، هم‌گروه است، بايد بايستند پايش دفاع كنند؛ نه، اين مراد نيست؛ اين حفظ او نيست؛ اين در واقع مخذول كردن او، بدبخت كردن اوست و خود؛ بلكه مراد، حفظ آبروى مؤمنى است كه برادرى ايمانى با انسان دارد. جامع، برادرى ايمانى است. اين يك روايت.

يك روايت ديگر هم باز از كافى است، از امام صادق (عليه الصّلاة و السّلام)؛ ميفرمايد كه: «لا تفتّش النّاس فتبقى بلا صديق»؛ در كارهاى مردم ريز نشو، تفتيش نكن، جزئيات را دنبال نكن. دنبال پيدا كردن عيوب ريز و درشت افراد نباش. اگر اينجور باشد، بدون رفيق خواهى ماند. يعنى هر كسى بالاخره يك عيبى دارد ديگر. اگر بخواهى همين‌طور ريز بشوى، تفتيش كنى، دنبال كنى، كسى برايت باقى نميماندمقام معظم رهبری دردرس خارج.

 

پایه های دوستی -قسمت هفتم

اعتماد به دوستان
مـا در نوشتهای قبل بيان كرديم كه دوست برگزيده كيست و چه كسى سزاوار رفاقت و دوستى او واجب مى باشد, و صفات و اخلاق او را بر حسب آنچه ازاهل بيت (ع ) روايت شده ذكـر كـرديم .
اينك چنانچه دوستى كه داراى اين خويهاى پسنديده و آراسته به اين صفات حسنه باشد برگزيده اى و قطعا از كسانى كه به او وثوق دارى و دلت به او آرام و مطمئن است وى را براى خود ذخيره كن تا محل مشورت وگنجينه اسرار و اخبار تو باشد .روشن است كه هر اندازه محبت و دوسـتـى مـيان دوستان زياد شود وثوق و اعتماد آنها به يكديگر نيز فزونى مى يابد, از اين رو امام صـادق (ع )فـرمـوده اسـت :كـسـى كـه اعـتـمادش به رهن و گرو بيش از اعتمادش به دوست باشدخداوند از او بيزار است .
آرى چـون وجـدان بـيشتر مردم تباه شده و انديشه هاى پليد درون آنها را فرا گرفته وفادارى در ميان آنها كاستى پيدا كرده و اخلاص آنها ضعيف گرديده و ورع و پرهيزگارى خود رابر نفوس از دسـت داده و يـا چـنان كه بايد به دلهاى آنها راه نيافته است لذا مقتضاى دورانديشى آن است كه انـسـان بـه هر كسى كه با او ديدار و همنشين مى شود اعتماد نكندمگر آن كه در مدتى طولانى با دقـت و بـاريك بينى او را آزمايش كرده باشد, از اين رو اميرمؤمنان (ع ) فرموده است : همه محبت خـود را بـه دوسـتـت نـثـار كـن لـيـكن همه اطمينان را نسبت به او نداشته باش , درباره او همه همدرديها و مواسات را به كار بر اما همه اسرارترا به او مرسان تا حق حكمت و مصلحت را رعايت و حقوق واجب دوست را ادا كرده باشى.نيز فرموده است :به كسى كه رازت را فاش كند اعتماد مكن.امـام صـادق (ع ) فـرمـوده است : به دوستت اعتماد كامل نداشته باش چه سرعت گرايش هرگز برگردانيده و فسخ نمى شود.

سو ال و پا سخ - بهترین سن ازدواج برای دختر وپسر چه سنی است؟

 

بهترین سنّ ازدواج برای دختر و  پسر ؟

ازدواج برای دختر و پسر امری است غریزی و فطری. هر زمان این غریزه و فطرت و رشد سنی و عقلی و اجتماعی بیدار شود و دختر و پسر نیاز به ازدواج در درونشان بیدار شود؛ این زمان زمان ازدواج آن شخص است.
این نیاز به ازدواج اکثراً بعد از سنّ بلوغ شرعی دختر و پسر است. امّا زمان ظهور این نیاز در افراد متفاوت است. اگر جوانی به «بلوغ جسمی» و «بلوغ عقلی» رسیده باشد آماده ازدواج است.
در افراد مؤمن و باهوش این بلوغ جسمی و عقلی زودتر حاصل می شود. پس سنّ ازدواج چیزی است نسبی که در افراد مختلف، جوامع مختلف متفاوت است.
ما در اینجا شرایطی را که یک شخص را به سنّ ازدواج می رساند مطرح می کنیم؛ که این شرایط باید در هر دختر و پسری باشد تا یک ازدواج موفّق داشته باشد. همچنین باید گفت که تعیین کردن سنّ برای ازدواج و یک نسخه پیچیدن برای همه افراد امری است اشتباه چون هر کسی در سنّی خاص این شرایط را دارا است.

شرایط لازم برای رسیدن به سنّ ازدواج:

1- رشد جسمانی:
دختر و پسر باید از لحاظ جسمی به بلوغ برسند. یعنی دختر و پسر توانایی جنسی داشته باشند. تحقیقات نشان می دهد دختران در سن ۱۳ تا ۱۴ سالگی اکثراً بلوغ جنسی پیدا می کنند و تمام دختران تا سنّ ۱۷ سالگی بالغ می شوند.
و در پسران نیز از سنّ ۱۴ الی ۱۷ سالگی تماماً بلوغ جنسی پیدا می کنند. اولین شرط برای ازدواج همین بلوغ جنسی است که عموماً در دختران در ۱۵ سالگی و در پسران در ۱۶ سالگی حاصل می شود. منظور از بلوغ جنسی این است که اندامهای جنسی دختر و پسر آمادگی مسائل زناشویی داشته باشند.{1}
به عبارت دیگر بلوغ جنسی عبارتست از خواسته های فیزیولوژیکی و غریزی یک فرد و ازدواج جوابی است به خواسته ها و هر چه بین این دو سؤال و جواب فاصله بیشتر باشد عقده های روانی بیشتر است{2}
2- رشد عقلی:
به یقین زمانی که فردی رشد فکری لازم جهت انتخاب همسر را نیافته است، نمی تواند اقدام به تصمیم برای ازدواج خود بنماید و چه بسا قدرت تشخیص مصلحت یا مفسده در ازدواج با فرد مورد نظر را ندارد،[۳] رشد فکری پس از بلوغ جسمانی رو به تکامل می رود. پس از بحران های بلوغ، فرد استعدادها، توانائیها و امکانات محیطی خود را بهتر می شناسد و نسبت به شخصیّت خود بیشتر آگاهی می یابد. در نتیجه تصمیماتش بیشتر از عقل نشأت می گیرد تا احساسات.{4}

-3رشد عاطفی:
رشد عاطفی و احساسی از شرایط لازم برای ازدواج است و دارای محاسن و مزایای زیادی است. از جمله اینکه قدرت محرکه انسان است، عامل اتصال و پیوستگی و تلطیف انسانها و جوامع است، از مهمترین عوامل موفقیّت در زندگی زناشویی است. فرد برخوردار از رشد عاطفی، مهار احساسات منفی و مثبت خود را در دست دارد. او در ابراز خشم و ترس، گریه و شادی، محبّت و غیره در محدوده مورد قبول جامعه عمل می کند، نه همانند یک کودک. رشد عاطفی نیز مانند رشد عقلی به سنّ تقویمی نیست، بلکه به میزان یادگیری، تجارب فرد و از همه مهمتر تعامل عاطفی کودک با والدین و دیگر بزرگسالان آموخته می شود.5}
4- رشد اجتماعی:
رشد اجتماعی رابطه نزدیکی با رشد عقلی و رشد عاطفی دارد. انسان دارای چهار دنیای اجتماعی است: خانواده، مدرسه، شغل و دوستان که فرد را باید از نظر اجتماعی در آنها مورد ارزیابی و بررسی قرار داد. فردی که از رشد اجتماعی برخوردار است روابط اجتماعی (از جمله رابطه بین زن و شوهر) را بهتر درک می کند، به دیگران احترام می گذارد، حقوق دیگران را محترم می شمارد، نقش، وظایف و مسئولیتهای مربوط به خویش را به نحو أحسن انجام می دهد.{6}

5-٫ رشد اخلاقی:
روابط زناشویی همانند هر ارتباط اجتماعی دیگر بین انسانها با در نظر گرفتن ارزشهای اخلاقی و معنوی زن و مرد است که منجر به سعادت و معنویت زندگی آنان می گردد. بسیاری از امور و مسائل زندگی زناشویی در چهارچوب اخلاق و فضایل اخلاقی قابل حلّ است و هر اندازه زن و شوهر متخلّق به اخلاق و رفتار پسندیده مانند صداقت و گذشت، درستی و فداکاری و… باشند زندگی شان از سلامت و آرامش بیشتری برخوردار خواهد بود{7}
اگر دختر و پسر این شرایط را دارا بودند می توانند ازدواج نمایند. البته باید دانست مناطق، محیطها، جامعه ها، نسلها، نژادها، قبیله ها، خانواده ها و افراد (تفاوتهای فردی)، در این زمینه یکسان نیستند، بلکه تفاوتهایی با هم دارند، مثلاً در سرزمینهای «گرمسیر» بلوغ جنسی زودتر فرا می رسد تا مناطق «سردسیر»؛ و در محیطهای باز و شلوغ که برخورد زن و مرد و دختر و پسر بیشتر است، و در محیطهای غیرمذهبی و بی بند و بار که مسائل محرم و نامحرم و حجاب و عفّت کمتر رعایت می شود، بلوغ جنسی زودتر فرا می رسد تا در محیطهای مذهبی و پاک و با عفّت و پایبند به قوانین شرعی؛ و در خانواده های غیرمؤدب و بی فرهنگ که رعایت حفظ مسائل جنسی را نمی کنند و احیاناً بچه ها شاهد مسائل جنسی (کلامی و غیرکلامی) پدر و مادر خود هستند، بلوغ جنسی زودتر فرا می رسد تا خانواده هایی که این مسائل را رعایت می کنند. کمیّت و کیفیّت خوراک و غذا نیز در این موضوع تأثیر دارد؛ آنهایی که غذای بیشتر و قوی تر می خورند، بلوغ جنسی شان سریعتر است.
آنچه که آمار و تحقیقات نشان می دهد، حاکی از آن است که بهترین سن ازدواج برای پسران ۱۹ سال و برای دختران ۱۶ سال است. البته این سن متوسط است ممکن است پسر یا دختری زودتر از این نیاز به همسر داشته باشد، که باید اقدام شود.[۸] در مسأله ازدواج نباید بیشتر به مسائل اقتصادی توجه کرد و ازدواج را به تأخیر انداخت که اگر به تأخیر بیفتد باید شاهد فساد و فحشاء در جامعه بود.
جوان اگر هنگام ازدواج نتواند ازدواج نماید تحت فشارهای جنسی و روانی از راههای غیرصحیح خود را ارضاء خواهد کرد. تحقیقات نشان می دهد که اگر جوانان خوب آموزش ببینند هم زندگی لذّت بخشی بعد از ازدواج خواهند داشت و هم فرزندانِ کسانی که در سنین گفته شده ازدواج کنند سالم تر و باهوش تر خواهند بود و در آینده با فاصله سنی کم ارتباط بهتری با فرزندان خود خواهند داشت.9}
منابع بیشتر:

1- جوانان و انتخاب همسر، علی اکبر مظاهری، انتشارات پارسایان، چاپ ۲۲٫

-2 ازدواج مکتب انسان سازی، شهید پاک نژاد، انتشارات اخلاق، چاپ سوم، ۱۳۷۹٫

-3 سن ازدواج دختران، زهره حبیبیان، زهرا آیت اللهی، مریم گدازگر، نشر سفیر صبح، چاپ اول، ۱۳۸۰٫

پانوشت:

-1
سن ازدواج دختران، زهره رجبیان، و…، ناشر سفیر صبح، چاپ اول، ۱۳۸۰، ص ۱۶۵٫

-2.
ازدواج مکتب انسان سازی، شهید دکتر سید رضا پاک نژاد، انتشارات اخلاق، چاپ سوم، ۱۳۷۹، صفحه ۱۰۳٫

3-سن ازدواج دختران، همان، ص ۱۶۶٫

-4.
جوان و تشکیل خانواده، استادان طرح جامع آموزش خانواده، چاپ سوم، ۱۳۷۶، ص ۱۳۴٫

-5
همان، ص ۱۳۵٫

 -6
همان، ص ۱۳۶٫

7-همان، ص ۱۳۷٫

8- جوانان و انتخاب همسر، علی اکبر مظاهری، انتشارات پاساریان، چاپ ۲۲، ۱۳۸۳، صفحه ۲۸٫

9- سن ازدواج دختران، همان، ص ۱۵۶٫


 

حدیث-ریختن ابروی مومن.............

ریختن آبروی مومن = خروج از ولایت خدا و ورود در ولایت شیطان

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ : مَنْ رَوَى عَنْ مُؤْمِنٍ رِوَایَةً یُرِیدُ بِهَا شَیْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوءَتِهِ لِیَسْقُطَ مِنْ أَعْیُنِ النَّاسِ أَخْرَجَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ وَلَایَتِهِ إِلَى وَلَایَةِ الشَّیْطَان‏ . {1}

 امام صادق علیه السّلام فرمود: هر كه مطلبى را بازگو كند تا آبروى مؤمن را بریزد و خوارش سازد تا او را از چشم مردم بیندازد خداى گرامى و بزرگ او را از ولایت و سرپرستى خویش درآورد و به ولایت شیطان واگذار كند.

در كافی [ 2 ] آخر روایت باین صورت نقل شده : ...فَلَا یَقْبَلُهُ الشَّیْطَان‏ : و شیطان هم او را قبول نمی كند  .

 پی نوشتها :

--------------------------------------------------------

-1ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، ص 241

-2الكافی، ج‏2، ص 358

 

حدیث عنوان بصری قسمت اول


نگاهی به حديث عنوان بصرى

عنوان بصرى و امام صادق}علیه السّلام{
 
علاّ مه مجلسى در بحارالأنوار مى‏گويد: اين عبارت را به خط شيخ خود، شيخ بهايى ديده‏ام:
شيخ شمس‏الدين محمد بن مكى گفته است: از دستنوشته شيخ احمد فراهانى، از عنوان بصرى - كه پيرمردى 94 ساله بود نقل مى‏كنم كه گفت:سالها نزد مالك بن انس رفت و آمد داشتم. چون جعفر بن محمد به مدينه آمد، شروع به رفت و آمد نزد وى كردم و دوست مى‏داشتم همچنان كه از مالك كسب دانش مى‏كردم، از وى نيز دانشى بياموزم.او روزى به من گفت: من از طرف حكومت تحت نظر هستم؛ در عين حال، در همه ساعات شب و روز اذكارى دارم؛ پس مرا از اذكار و اوراد خود باز مدار و دانش خود را چون گذشته از مالك بگير و با وى رفت و آمد نما.من از اين واقعه غمگين شدم، و در حالى كه از نزد وى بيرون مى‏آمدم با خود مى‏گفتم: اگر در من خيرى ديده بود، از رفت و آمد با خود منعم نمى‏كرد. پس وارد مسجد پيامبر شده، سلامى داده، بازگشتم. فرداى آن روز به حرم پيامبر رفته، دو ركعت نماز گزاردم و پس از نمازْ دست به دعا برداشتم و گفتم: خدايا، خداوندا! از تو مى‏خواهم كه قلب جعفر را با من مهربان كنى، و آن‏قدر از علم وى بهره‏مندم سازى كه به راه راست هدايت شوم. بعد، غمگين به سوى خانه خود رفتم و به جهت محبتى كه از جعفر در دل داشتم، ديگر نزد مالك نرفتم، و جز براى نماز واجب از خانه بيرون نيامدم. سرانجام صبرم به پايان رسيد و دلم تنگ شد.در اين وقت - كه بعد از نماز عصر بود - لباس پوشيده، به قصد ديدار جعفر بيرون رفتم. چون به در خانه‏اش رسيدم، اجازه خواستم. خادمى بيرون آمد و گفت: چه مى‏خواهى؟ گفتم: عرض سلام بر شريف. گفت: او در محراب خود به نماز ايستاده است. من نيز در مقابل در خانه‏اش نشستم. طولى نكشيد كه خادم بيرون آمد و گفت: به بركت خدا، داخل شو. من وارد شده، سلام كردم. او جواب سلام مرا داده، فرمود: «بنشين؛ خدا تو را رحمت كند.» نشستم، و او مدتى سر به زير انداخت، سپس سر برداشت و فرمود: «كنيه‏ات چيست؟» گفتم: ابوعبداللّه. فرمود: «اى ابو عبداللّه، خداوند تو را بر كنيه‏ات ثابت كند و تو را توفيق دهد! چه مى‏خواهى؟» در دل گفتم: اگر در اين سلام و زيارت مرا جز اين دعا بهره‏اى نباشد، برايم بسيار است.او دوباره سر برداشت و فرمود: «چه سؤالى دارى؟» گفتم: از خدا خواسته‏ام تا دلت را با من مهربان گرداند و از دانش تو بهره‏مندم سازد، و اميدوارم كه خداوند دعايم را درباره شما مستجاب كرده باشد. فرمود: «اى ابا عبدالله، دانش با دانشجويى به دست نمى‏آيد، بلكه نورى است كه خداوند آن را در دل هر كس كه هدايتش را بخواهد قرار مى‏دهد. پس اگر طالب علم هستى، اول در وجود خود به دنبال حقيقت عبوديت باش ، و با به كار بستن علم آن را بجوى ، و از خدا طلب فهم كن تا تو را بفهماند.» گفتم: اى شريف، فرمود: «بگو: اى ابا عبداللّه.» گفتم: اى ابا عبداللّه، حقيقت عبوديت چيست؟ فرمود: «سه چيز است: اينكه بنده خدا در آنچه خداوند به او ارزانى داشته، احساس مالكيت نداشته باشد؛ زيرا بندگان ملكيتى ندارند و مال را از آنِ خدا مى‏دانند و آن را در جايى كه او فرموده است ، به مصرف مى‏رسانند. ديگر اينكه براى خود تدبير نكند و همه كارهايش در محدوده امر و نهى خداوند باشد.پس وقتى عبد در آنچه خداوند به وى ارزانى داشته ، احساس مالكيت نداشت، انفاق كردن، در آنچه خداوند امر به انفاق آن كرده است، بر او آسان مى‏شود. و چون تدبير و برنامه‏ريزى را به خداوند مدبر واگذاشت ، بلاها و مصيبتهاى دنيا بر وى آسان مى‏شود. و چون تمام وقت و همه كارهايش را در محدوده اوامر و نواهى خداوند قرار داد، ديگر فراغتى براى جدال و مباهات بر مردم نخواهد داشت.
هنگامى كه خداوند بنده خود را به اين سه خصلت كرامت داد، امر دنيا و شيطان و مردم دنيا بر وى آسان مى‏گردد و ديگر در پى زياده‏خواهى و فخرفروشى در طلب دنيا برنمى‏آيد و چشمش به دنبال مال مردم نخواهد بود و روزگار را به بطالت نخواهد گذراند، كه اين اولين درجه تقواست. خداوند متعال مى‏فرمايد: اين سراى آخرت است. آن را براى كسانى كه نمى‏خواهند در روى زمين سركشى و تبهكارى كنند مقرر داشته‏ايم و سر انجامِ نيكِ آن (حسن عاقبت) از آن پرهيزكاران است.»]1[

شخصيت عنوان بصرى
 
در كتابهاى رجالى و جرح و تعديل از عنوان بصرى يادى نشده است و ما جز آنچه در اين روايت آمده ، شناختى از اين مرد نداريم. بنابر آنچه در اين روايت آمده ، او مردى در حدود 94 ساله بوده و در آن زمان از متقدمان به شمار مى‏آمده، به طلب دانش علاقه‏مند بوده و ولع بسيار براى حضور در مجلس علماى زمان خود داشته است.

شرح حديث

اهم موارد مطرح شده در اين حديث، علم و معرفت و عبوديت و بندگى است.

علم و معرفت

مراد از علم در اين حديث، معرفت است كه معنايى متفاوت با معناى علم دارد. معرفت با سير و سلوك و اخلاق انسان، رابطه‏اى تنگاتنگ دارد. اگر بخواهيم معنايى امروزى براى كلمه معرفت بيابيم، مى‏توانيم از آن به فرهنگ تعبير كنيم.رابطه بين دانش و فرهنگ همانند رابطه بين علم و معرفت در تاريخ فكرى ماست.
رابطه بين معرفت و سلوك و اخلاق را مى‏توان به صورت واضح در اين آيه قرآن يافت:
از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند.] 2[
مراد از دانشمندان در اين آيه عارفانند ، و آيه به ارتباط بين معرفت و ترس از خدا اشاره دارد. مى‏توان دريافت كه بهره‏مندى انسان از خشيت و ترس خداوند به ميزان بهره‏مندى او از معرفت و شناخت خداوند است و هرچه شناخت بيشتر باشد، ترس و خشيت نيز افزون‏تر خواهد بود.

رابطه ميان شناخت و ترس از خدا

قرآن كريم در دو جا بين ترس از خدا و شناخت، رابطه انحصارى برقرار كرده است؛ در يكى، ترس از خدا را در صاحبان شناخت منحصر مى‏كند و در ديگرى، ترس صاحبان شناخت را فقط به ترس از خدا محدود مى‏سازد. اين دو حصر با هم تفاوت دارند.
انحصار اول در اين آيه است: از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند.]3[
اين آيه ترس از خدا را به صاحبان شناخت منحصر مى‏كند.
آيه دوم اين است: كسانى كه پيامهاى الهى را مى‏رسانند و از او پروا دارند و از هيچ كس جز خداوند پروا ندارند.] 4[
اين آيه ترس و خشيت عارفان و صاحبان شناخت را در ترس از خدا منحصر كرده است؛ زيرا آنان كه پيامهاى خدا را مى‏رسانند، داراى شناخت به شمار مى‏آيند و هم آنانند كه از خدا مى‏ترسند و از هيچ كس ديگرى جز خدا نمى‏هراسند.
علم و دانش هم گاه ممكن است در افرادى كه ظرف وجودى گيرايى دارند به شناخت تبديل شود.
عرب بيابانگردى نزد پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمد. حضرت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به يكى از اصحاب خود فرمود تا به او قرآن بياموزد. آن صحابى سوره زلزال را بر مرد عرب خواند تا به اين آيات رسيد:
پس هر كس هم ذره‏اى عمل خير انجام داده باشد، (پاداش) آن را مى‏بيند و هر كس هم ذره‏اى عمل ناشايست انجام داده باشد، (كيفر) آن را مى‏بيند.]5[
اعرابى گفت: آنچه خواندى مرا بس است، و به راه خود رفت. مرد صحابى جريان را براى پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل كرد. پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) - چنان كه در روايت آمده - فرمود:
اين مرد وقتى آمد بيابانى (اعرابى) بود، ولى اكنون كه باز مى‏گردد فقيه است.
فاصله بسيارى است ميان كسى كه با قبول و فهم يك آيه از قرآن به درجه تفقه و معرفت مى‏رسد و كسانى كه دانش فراوانى از پيامبران گذشته با خود دارند و در عين حال نه تنها به سوى حق هدايت نمى‏شوند، بلكه از رفتن ديگران به راه خدا نيز منع مى‏كنند. قرآن كريم آنان را با اين توصيف عجيب معرفى مى‏كند:
حكايت اينان مانند چهارپايى است كه بارى از كتاب را حمل مى‏كند.]6[

رابطه منطقى بين شناخت و سلوك
 
ميان شناخت و سير و سلوك به سوى خدا رابطه‏اى منطقى وجود دارد كه قرآن به آن اشاره كرده است:
از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند]7[
بر اساس اين آيه، خشيت الهى نتيجه شناخت است، و هر قدر كه انسان شناخت بيشترى به خداوند داشته باشد، خداوند نيز ترس از خود را بيشتر به او مى‏بخشد. عكس اين قضيه هم صادق است. خداوند متعال مى‏فرمايد:
و از خداوند پروا كنيد و خداوند (بدين گونه) به شما آموزش مى‏دهد.]8[
قرآن در اين آيه ، رابطه بين سلوك و شناخت را توضيح داده است.
شيخ محمد عبده در تفسير المنار چنين تفسيرى از آيه را ، على‏رغم اينكه اولين معنايى است كه به ذهن مى‏رسد، انكار مى‏كند و مى‏گويد: اين نوع تفسير مطابق نظر صوفيه است و دانش جز با تحصيل به دست نمى‏آيد و تقوا راه دانش‏آموزى نيست.
البته اگر علم را در اين آيه به معناى دانش اصطلاحى در برابر شناخت و معرفت بدانيم، كلام عبده صحيح است؛ ولى اگر مراد از علم در آيه، شناخت و معرفت خداوند باشد - كه از فضاى كلى آيه هم اين گونه برمى‏آيد - ، آن‏گاه كلام شيخ خالى از اشكال نخواهد بود.
خداوند متعال مى‏فرمايد:اى مؤمنان، از خدا پروا كنيد و به رسول او ايمان آوريد تا بهره‏اى دو چندان از رحمت خويش بر شما ارزانى دارد و براى شما نورى قرار دهد تا با آن به درستى راه رويد و شما را بيامرزد، و خداوند آمرزگار مهربان است.] 9[
و فرموده است:اى مؤمنان ، اگر از خداوند پروا كنيد ، براى شما (پديده‏اى) جدا كننده حق از باطل پديد آورد.] 10[بدين ترتيب ، خداوند اين نور و قدرت تميز بين حق و باطل را به واسطه تقوا به بندگان خود مى‏بخشد.
خداوند مى‏فرمايد:آيا كسى كه مرده بود و زنده‏اش كرديم و نورى به او بخشيديم كه در پرتو آن در ميان مردم راه مى‏رود، همانند كسى است كه گويى گرفتار ظلمات است و از آن بيرون آمدنى نيست؟ بدين سان در چشم كافران كردارشان آراسته شده است.] 11[
اين نور كه خداوند در دل هر بنده‏اى كه او را دوست داشته باشد قرار مى‏دهد و نيكان در زندگى و سير و سلوك خود از آن بهره مى‏گيرند، همان معرفت و شناخت خداوند است.

منابع معرفت

امام صادق(علیه السّلام) در اين حديث براى عنوان بصرى سه منبع معرفت را برمى‏شمارد:
1-در وجود خود به دنبال حقيقت عبوديت باش.
2-با به كاربستن علم ، آن را بجوى.
3-از خدا طلب فهم كن تا تو را بفهماند.
اكنون به همين ترتيب به شرح اين سه منبع مى‏پردازيم:
منبع اول، جستجوى حقيقت عبوديت در وجود خود
انسان با شناخت خداوند، شناخت خود و شناخت رابطه بين خود و خدا، مى‏تواند حقيقت بندگى (عبوديت) خدا را درك كند؛ زيرا نفس انسان آفريده خدا و خدا آفريننده اوست، او مملوك خدا و خدا مالك اوست، و خداوند نگهبان و مراقب اوست، و يقين به همه اين نكات همان عبوديت است. خداوند متعال مى‏فرمايد:
خداوند مثلى مى‏زند به بنده مملوكى كه توان انجام هيچ كارى ندارد.] 12[
هنگامى كه انسان حقيقت عبوديت را با درك رابطه خود و خدا دريابد، حقايقى را كه بر اين بندگى مترتب مى‏شود نيز به همان وضوح و شفافيت درك خواهد كرد.
اين حقايق دو جنبه دارند: يكى اينكه آدمى تمام آنها را براى خدا به انجام برساند، و ديگر اينكه بدون اجازه خدا هيچ كدام از اين حقايق را براى غير خدا به كار نبندد:
كسانى كه...از او پروا دارند و از هيچ كس جز خداوند پروا ندارند.] 13[
انسان براى درك اين حقايق و معارف، تمام اين حقايق را در كتاب نفس مى‏خواند.

منبع دوم، علم جويى با به كاربستن آن

ممكن است كسى بپرسد كه به كاربستن چه ارتباطى با آموختن دارد. جواب قرآن به اين سؤال واضح و آشكار است:و از خداوند پروا كنيد و خداوند (بدين‏گونه) به شما آموزش مى‏دهد.]14[
بدين معنا كه عمل از سرچشمه‏هاى علم است.
شيخ محمد عبده در تفسير المنار چنين تصور كرده است كه چنين تفسيرى از آيه، راه را براى جاهلانى كه لباس صلاح پوشيده‏اند و بدون تحصيل علم و دانش، ادعاى شناخت خداوند و فهم قرآن و حديث و دانستن اسرار شريعت دارند، باز مى‏كند و باعث تصديق ايشان به وسيله عوام مى‏شود.[15]
خود شيخ، آيه را اين‏گونه تفسير مى‏كند:
عطف «يعلمكم» بر «اتقوا الله» ، نفى كننده هرگونه رابطه‏اى بين علم و عمل است؛ زيرا معطوف و معطوف عليه بايد با هم مغاير باشند.
اين كلام ، صحيح است و شكى در مغايرت بين «يعلمكم» و «اتقوا الله» نيست؛ ولى نكته‏اى كه نبايد پوشيده باشد، اين است كه عطف در عين حال مقتضى مناسبت ميان معطوف و معطوف عليه نيز هست. اين مناسبت چيست؟ شكى نيست كه منظور از علم در جمله دوم علومى كه در مدارس و كتابها يافت مى‏شود نيست. همچنين ترديدى وجود ندارد كه بايد بين علم و تقوا مناسبتى باشد تا عطف آنها بر يكديگر در آيه صحيح باشد. آموزش الهى در آيه نيز به اين معنا نيست كه تقوا انسان را از آموختن قرآن و حديث و فقه بى‏نياز مى‏كند.
از جمع‏بندى اين دانسته‏ها به نتيجه‏اى دست مى‏يايم كه با استنباط شيخ محمد عبده متفاوت است. آيه كريمه به حقيقتى از لطايف قرآن اشاره دارد و آن، اين است كه تقوا قلب انسان را براى دريافت حكمت از سوى خدا مى‏گشايد. گاه دو نفر قرآن مى‏خوانند، امّا تنها يكى از آنها دو تحت تأثير واقع شده، از آن پند مى‏گيرد و به سلوك إلى الله مى‏پردازد. همه آدميان مى‏توانند به نشانه‏هاى تكوينى خداوند در جهان هستى بنگرند، امّا تنها برخى از آنان به مدد تفكر و تعمق به انديشه توحيدى مى‏رسند.
تقوا به انسان قدرت درك توحيد و حكمت مى‏بخشد و نورى در قلب او مى‏افروزد كه خداوند او را به واسطه آن از اشتباه باز مى‏دارد.
او ، خود ، فرموده است:
اى مؤمنان، اگر از خداوند پروا كنيد، براى شما (پديده‏اى) جدا كننده حق از باطل پديد آورد و سيئات شما را بزدايد.] 16[
در اين آيه علم و تقوا به صورت شرط و جواب شرط آمده است و نه مثل آيه 282 سوره بقره، به صورت عطف.
در اينكه تقوا نيز با علم حاصل مى‏شود، بحثى نيست. مى‏دانيم كه تقوا از ثمرات علم است و خدا فرموده است:
از ميان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشيت دارند و كسانى كه پيش از آن دانش يافتند، چون بر آنان خوانده شود، سجده‏كنان به رو درمى‏افتند و مى‏گويند: پاك و منزه است پروردگار ما، وعده پروردگار ما شدنى است، و به رو درمى‏افتند و مى‏گريند و بر خشوع و خشيت آنان مى‏افزايد.] 17[
ولى در عين حال، خود علم هم از ثمرات تقواست و ميان اين دو رابطه‏اى دو طرفه وجود دارد.] 18[
از امام صادق(علیه السّلام) روايت شده است:
علم با عمل همراه است؛ پس هر كس بداند به كار مى‏بندد و هر كس به كار ببندد مى‏داند.] 19[
بار ديگر اين مطلب را تكرار مى‏كنيم كه معناى سخن ما اين نيست كه تقوا به تنهايى انسان را از دانش‏آموزى بى‏نياز مى‏كند و آدمى به اتكاى تقوا مى‏تواند از مدرسه و كتاب و استاد بى‏نياز شود.
در روايتى از پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد شده است:
حضرت موسى خضر پيامبر را ملاقات كرد و به او گفت: به من توصيه‏اى كن.
خضر گفت : دلت را با تقوا پوشش ده تا به علم برسى.] 20[
در مصباح الشريعة به نقل از امام صادق(علیه السّلام) ، تقوا ملاك و ميزان هر علم و حكمتى دانسته شده است. ثقةالاسلام كلينى هم در الكافى اين‏گونه نقل كرده است:
امام باقر(علیه السّلام) به سعد الخير نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم‏
امّا بعد، تو را به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى‏كنم كه در آن سلامتى از تلف، و سود و بهره‏مندى در قيامت است. خداوند عزوجل خطراتى را كه به عقل بشر خطور نمى‏كند به واسطه تقوا از وى دور مى‏سازد و كورى چشم باطن و نادانى را از وى برطرف مى‏نمايد.] 21[
در روايات ديگرى از پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بيت او(علیهم السّلام) روايت شده است كه هر كس به آنچه مى‏داند عمل كند، خداوند آنچه را نمى‏داند به او مى‏آموزد.
همچنين از پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است:
هر كس علم بياموزد و براى خدا به علم خود عمل كند، خداوند ندانسته‏هايش را به او مى‏آموزد.] 22[
از امام باقر(علیه السّلام) هم روايت شده است:
هر كس براى خدا به علم خود عمل كند، خداوند ندانسته‏هايش را به او مى‏آموزد.] 23[
ادامه دارد ...

پی نوشت ها :

1-بحارالأنوار، ج 1، ص 224 - 226 .
2-سوره فاطر، آيه 28 : إنّما يخشى الله من عباده العلماء .
3-همان.
4-سوره احزاب، آيه 39 : الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون أحداً إلاّ الله و كفى بالله حسيبا.
5-سوره زلزال، آيات 7 - 8 : فمن يعمل مثقال ذرةٍ خيراً يره و من يعمل مثقال ذرةٍ شراً يره.
6-سوره جمعه، آيه 5 : كمثل الحمار يحمل أسفاراً.
7-سوره فاطر، آيه 28 .
8-سوره بقره، آيه 282: واتقوا الله و يعلمكم الله.
9-سوره حديد، آيه 28: يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نوراً تمشون به.
10-سوره انفال، آيه 29: يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً.
11-سوره انعام، آيه 122: أو من كان ميتاً فأحييناه و جعلنا له نوراً يمشى به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها كذلك زين للكافرين ما كانوا يعملون.
12-سوره نحل، آيه 75: ضرب الله مثلاً عبداً مملوكاً لا يقدر على شى‏ء.
13-سوره احزاب، آيه 39: و يخشونه و لا يخشون أحداً إلا الله.
14-سوره بقره، آيه 282: واتقوا الله و يعلمكم الله.
15-تفسير المنار، ج 3، ص 129 .
16سوره انفال، آيه 29: يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً و يكفّر عنكم سيّئاتكم.
17-سوره اسراء، آيه 107 - 109: إنّ الذين أوتوا العلم من قبله إذا يتلى عليهم يخرّون للأذقان سجّداً.
18-فلسفه معاصر اين نوع از رابطه را «رابطه جدلى» ناميده است. اين مفهوم در فلسفه اسلامى به «دور معى» معروف است كه غير از دور محال است، زيرا هيچ كدام از اين دو متوقف بر ديگرى نيست.
19-بحارالأنوار، ج 2، ص 40: العلم مقرون بالعمل، فمن علم عمل، و من عمل علم.
20-همان، ج 1، ص 226؛ منية المريد، شهيد ثانى، ص 140: اشعر قلبك بالتقوى تنل العلم.
21-الكافى، ج 8، ص 52: امّا بعد فانى اوصيك بتقوى الله، فان فيها السلامة من التلف و الغنيمة في المنقلب، ان الله عزوجل يقى بالتقوى عن العبد ما عزب عنه عقله، و يجلى بالتقوى عنه عماه و جهله.
22-كنز العمال، متقى هندى، ح 28661: من تعلم فعمل علمه الله ما لا يعلم.
23-بحارالانوار، ج 78، ص 189: من عمل بما يعلم علمه الله ما لا يعلم.

 

پرسش -چگو نه ازدواج کنیم

ازدواج، تاريخچه ‏اي به قدمت پيدايش انسان‏ها در کره زمين دارد و در تمام مکاتب و اديان مطرح است اما هيچ مکتبي به اندازه اسلام براي اين موضوع اهميت قايل نبوده است. اسلام اساس ترقي و رشد و تکامل در تمامي شؤون زندگي را در چگونگي تشکيل خانواده‏ها مي‏داند و براي اين مهم اهدافي در نظر گرفته است; قرآن مجيد خلقت همسران و ايجاد رشته مودت و دوستي بين زن و مرد را از نشانه‏ هاي شناخت ‏خداوند شمرده و به برخي از فوايد ازدواج مانند آرامش روحي و جسمي، ارضاي غريزه جنسي، ايجاد دوستي و علاقه، بقاي نسل و تکامل فرد، اشاره مي‏کند: «از جمله نشانه‏ هاي وجود خداوند اين است که برايتان از جنس خودتان همسراني آفريده تا بدان‏ها آرام گيريد و ميان شما و آن‏ها دوستي و مهرباني قرار داد. در اين (دوستي و محبت) براي کساني که تفکر مي‏کنند، نشانه ‏هايي وجود دارد.» {روم: 21}

معيارهاي انتخاب همسر از ديدگاه اسلام

1-داشتن ايمان، تقوا و حسن خلق:

ايمان و تقوا ملاک اصلي انتخاب همسر است. در سايه ايمان و تقواست که روابط عميق عاطفي بين زوجين ايجاد مي‏شود. نزد چنين همسراني، زمينه تا حدود زيادي براي پرورش صحيح فرزندان فراهم است و زن و شوهر مي‏توانند بر همه مشکلات زندگي، اعم از اقتصادي و رواني، فايق آيند و فرزندان خود را مطابق موازين و برنامه‏ هاي ديني تربيت کنند. در اين زمينه، رسول اکرم صلي الله عليه و آله مي‏فرمايند: «زن را براي زيبايي ‏اش به همسري مگير; چون ممکن است جمال زن باعث پستي و سقوط اخلاقي‏ اش بشود. هم‏چنين به انگيزه مالش، با او پيوند زناشويي برقرار مکن; زيرا مال مي‏تواند موجب طغيان او گردد، بلکه به سرمايه ديني ‏اش متوجه باش و با زن با ايمان ازدواج کن.» (1)  دو اصل دين و اخلاق نيک، ملاک‏هاي اصلي براي شايستگي زن و شوهر است و اين اصل چه در دوران جنيني و شير خوارگي، و چه در ساير مراحل زندگي کودک و تربيت او نقش بسزايي دارد. پيامبر گرامي اسلام (ص) مي‏فرمايند: «بهترين زنان شما زني است که وقتي همسرش به او مي‏نگرد، شاد و مسرورش گرداند.» {2}

2-خوب و شايسته بودن:

جابربن عبدالله انصاري مي‏گويد، در محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله بودم. آن حضرت درباره همسر شايسته چنين فرمود: «بهترين همسران شما کساني هستند که داراي ده خصلت‏باشند: 1- براي آمدن فرزندان متعدد آمادگي داشته باشند. 2- مهربان باشند .3 - عفت و پاک‏دامني خود را رعايت کنند. 4- در ميان بستگان خود عزيز و سربلند باشند. 5- نزد شوهر فروتن باشند. 6- خود را براي شوهر بيارايند و خود را به او بنمايانند. 7- نسبت ‏به نامحرمان خود نگه‏دار باشند و پوشش خود را حفظ کنند. 8- از شوهر حرف شنوي و اطاعت داشته باشند. 9- در مسائل جنسي، ميل شوهر را جلب کنند. 10- در عشق و علاقه به شوهر، افراط نکنند و حد اعتدال را حفظ نمايند.» {3}در جايي ديگر، رسول اکرم صلي الله عليه و آله مي‏فرمايند: «من سعادة المرء الزوجة الصالحة‏»; (4) از سعادت مرد اين است که داراي همسري شايسته و خوب باشد.

3-اصالت ‏خانوادگي:

اسلام تاکيد دارد که درباره سابقه خانوادگي همسر، تحقيق لازم صورت گيرد و به خصوص، مراتب ايماني و اخلاقي او در نظر گرفته شود و نيز تا حد امکان، همسر از خانواده‏اي پاک و عفيف انتخاب گردد. اين اصالت‏خانوادگي در نحوه زندگي جديد و در نسل بعد تاثير دارد. اگر نطفه،که متاثر از خصايص وراثتي والدين است، ناسالم باشد، ديگر اميدي به اصلاح فرزند نيست. به همين دليل امام صادق عليه السلام مي‏فرمايند: «{5} با خانواده شايسته ازدواج کنيد; زيرا ژن‏ها خصايص والدين و اجداد را به نسل بعدي سرايت مي‏دهند. پيامبر گرامي اسلام (ص) در اين مورد به مردم آگاهي مي‏دهند و مي‏فرمايند: «(6) اي مردم بپرهيزيد از گياهان سبز و خرمي که در مزبله دان‏ها پرورش يافته است. "زنان زيبا و خوب‏رويي در خانواده بد".

4- توجه به کفويت:

ازدواج با افراد هم‏کفو و هم‏شان باعث توافق بيش‏تر در زندگي مي‏شود; کفويت در جنبه‏هاي ايماني، فکري، اقتصادي و... مطرح است، اما تکيه اساسي اسلام در کفويت، بيش‏تر بر مساله ايمان و اعتقاد است. علت اين‏که پيامبر (صل)، حضرت علي عليه السلام را براي همسري دختر خود انتخاب نمودند، همين مساله بوده است. امام صادق عليه السلام مي‏فرمايند: «(7) کفو (هم‏رديف در ازدواج) کسي است که عفيف باشد و مالي هم داشته باشد». پيامبر فرمودند: «هر مؤمني کفو زن مؤمنه و هر مرد مسلماني کفو زن مسلمان است.» {8}

5-سلامت جسم و روان:

عدم سلامت، مانع از ازدواج نيست، ولي در تداوم زندگي مشترک اثر منفي دارد. بر همين اساس، علماي اخلاق با استفاده از روايات اسلامي، گفته‏اند: با شش گروه از زنان ازدواج نکنيد; يک گروه از اين‏ها زنان انانه هستند; يعني بسيار ناله مي‏کنند، مريض احوالند و خود را به بيماري مي‏زنند. (9) پيامبر اسلام( ص) فرمود: «پيش از ازدواج، درباره مزاياي جسمي دختر مورد نظرت تحقيق کن; زيرا اين بررسي در ايجاد الفت و محبت و توافق‏هاي بيش‏تر بين تو و همسرت پس از ازدواج، تاثير زيادي دارد.» (10) سلامت فکر و انديشه نيز بر سلامت رفتار و اعتدال در برخوردها، اثر بسزايي دارد; زيرا روابط انساني زوجين، تابع شرايط نفساني و رواني آن‏هاست و با عدم وجود سلامت روان، نمي‏توانند روابط مستحکم خانوادگي را بنيان گذارند.

پي ‏نوشت‏ها:

1- ملامحسن فيض کاشاني، محجة‏البيضاء، ج 3، ص 85

2-جمال‏الدين‏محمدالابشيهي،المستطرف،ج‏2،ص‏218

3- محمدبن‏يعقوب کليني، فروع کافي، ج 5، ص 324 / محمدبن حسن حر عاملي، وسائل الشيعه، ج 14، ص 14

4- محمدبن يعقوب کليني، اصول کافي، ج 5، ص 327

5- حسن‏بن فضل طبرسي، پيشين

6- محمدبن يعقوب کليني، پيشين، ج 5، ص 332

7- وافي، ج 3، ص 18

8- محمدبن يعقوب کليني، پيشين، ج 5، ص 34

9- همو، فروع کافي، ج 5، ص 325

10-محمدبن حسن حر عاملي، باب 35

 

پرسش-چراازخانمها درمواردی نماز خواسته نشده .....................

پرسش-

چرا از خانم‏ها در مواردى نماز خواسته نشده، ولى در تمام موارد روزه طلب شده است؟
پاسخ-
طبق رواياتى كه از ائمه اطهار(ع) گزارش شده، كيفيت عبادت خانم‏ها در مواردى خاصّ(عذرِ شرعى مثلِ ايام عادت) دچار تغيير مى‏شود؛ از جمله اين تغييرات، عدمِ وجوبِ قضاى نمازها و وجوبِ به جاى آوردن قضاى روزه است. البته بايد توجه داشت:
الف) برطرف شدن موقتى نماز، به معناى عدم جواز هر گونه عبادت ديگر نيست. زن‏ها مى‏توانند در آن چند روز مخصوص هنگام نماز وضو گرفته، بر سجاده نماز بنشينند و به گفتن اذكار و خواندن ادعيه بپردازند؛ حتى كراهت قرائت قرآن در اين ايام نيز به معناى كم‏تر بودن ثواب آن است. پس: عبادت تعطيل نمى‏شود، فقط دچار تغيير كمى و كيفى مى‏گردد.
ب) نماز، معراج مؤمن و عمود دين است؛ اما چه نمازى؟ آيا هر نمازى مى‏تواند اين قابليت را داشته باشد؟ واقعيت آن است كه انسان بايد به گونه‏اى كه رضايت خدا در آن است، با خدا رابطه برقرار كند؛ مثلاً همين نماز باعظمت و اثرساز را نمى‏توان از دو ركعت به سه ركعت تغيير داد؛ چون رابطه با خدا، رابطه‏اى دو طرفه است. تنظيم كيفيت و چگونگى ساختار رابطه به دست طرفين رابطه است و هر چه اين رابطه عاشقانه‏تر باشد، ميزان محوريت نظر و خواست معشوق بيش‏تر شده، عاشق سعى مى‏كند آن طور كه معشوق مى‏پسندد رابطه برقرار كند. پس به حكم «پسندم آنچه را جانان پسندد» خدا نماز دو ركعتى مى‏پسندد نه سه ركعتى. همچنين خداوند عبادت زن‏ها در موارد خاص را در قالب اذكار، ادعيه، نيايش و توسل مى‏پسندد نه در قالب نماز.
بنابراين، ايجاد تغيير در ساختار عبادت زن‏ها نه به معناى پست و ناقابل دانستن آن‏ها است و نه به معناى عدم نيازشان به عبادت؛ تنها علت اين تغيير، حكمت و مصلحت‏بينى خدا است و دستورهاى او، به حكم مهربان بودنش، همگى، جلوه‏اى از رحمت و مهربانى او است.
پس از توجه به نكات ياد شده، براى درك علت عدم وجوب قضاى نماز و وجوب انجام قضاى روزه عنايت به روايت زير سودمند است:
حضرت امام صادق(ع) فرمود: روزه ماه مبارك رمضان در تمام سال يك ماه بيش‏تر نيست، اما نماز هر روز و شب به جاى آورده مى‏شود. چون جبران كردن آن همه نماز موجب سختى و آزار زن است، خداوند به جهت راحتى و رفع سختى قضاى نماز را نخواسته است؛ ولى روزه در سال يك ماه بيش‏تر نيست و زن نيز حداكثر ده روز از اين مدت را، به خاطر عادت، روزه نمى‏گيرد؛ بنابراين، در انجام قضاى روزه تصور سختى و مشقت راه ندارد. حتى اگر نياز باشد بيش ازده روز نيز جبران گردد، باز مشكلى در كار نخواهد بود.(1) پس سبب وجوب قضاى روزه آن ايام مخصوص، عدم دشوارى آن و علت عدم وجوب قضاى نماز و سختى و دشوارى آن است.
پى‏نوشت:
-1
جهت آگاهى بيش‏تر ر.ك: علل الشرايع، ج‏1، بابا224، حديث‏2

 

پرسش-چرا دین وجود دارد ..................

پرسش

چرا دين وجود دارد و چرا ما بايد دين داشته باشيم آيا واقعا لازم است بعضي كارها را انجام دهيم و از انجام برخي خودداري و اجتناب كنيم.براي رسيدن به پاسخ اين سئوال چيزهايي را شنيده ام و يا خوانده ام ولي مرا راضي نكردند در نهايت به فلسفه روي آوردم تا بعضي جاها را با كمك اشخاص گوناگون از جمله اساتيد محترم پيش رفتم ولي مدتي است كه هر چه سعي مي كنم نمي توانم جلوتر بروم انگار به بن بست رسيده ام. مرا رهنمايي كنيد؟

پاسخ


قبل از پرداختن به موضوعات، لازم است اين نكته را يادآور شويم كه «شك و ترديد مقدمه‏اى براى رشد و كمال فكرى است». بنابراين از بروز آن نبايد نگران بود.
شك و ترديد انگيزه‏اى است كه موجب تلاش فكرى مى‏شود و آدمى را از نقاط تاريك، به وادى نور و روشنايى سوق مى‏دهد. پس بايد از اين انگيزه استقبال كرد و در جست و جوى راه كارهاى مناسب جهت حل مشكلات بود. البته اگر آدمى تسليم ترديدها بشود و براى رسيدن به حقيقت تلاش نكند، بديهى است كه در گرداب اوهام و ترديدهاى خويش غرق خواهد شد.
بنابراين از بروز اين حالت نگران نباشيد و با برنامه‏اى منظم و حساب شده، به رفع ترديدها و كشف حقيقت بپردازيد.
ريشه اضطراب و دلتنگى شما را نيز در همين حيطه بايد جست و جو كرد. مى‏دانيد كه فطرت آدمى حقيقت طلب است و تا آن را نيابد، آرام نمى‏گيرد:
آدمى آن روز آرام مى‏گيرد كه جرعه‏اى از زلال حقيقت بچشد و حلاوت آن را در دل خويش احساس كند. حال چگونه بايد حركت كرد تا اين ترديدها برطرف شده و جاى خود را به اطمينان بدهد. به گفته بزرگان براى كشف حقيقت و وصول به آن، دو كار لازم است:
1
ـ سير فكرى و عقلانى، 2ـ تهذيب نفس و صفاى باطن.
در مقوله اول بايد به تفكر منظم و مطالعه مناسب روى آورد. شما بهتر است دفترى را به مجموعه عقايد خود اختصاص داده و هر فصل را پس از تحقيق و تأمل و نتيجه‏گيرى، به اتمام رسانده و به فصل ديگر بپردازيد. از هر كجا كه مى‏خواهيد شروع كنيد، ولى بهترين شروع از خداست.
آيا مى‏توان درباره قدرتى بزرگ و شعورى لايزال ـ كه جهان بر محور آن در حركت است ـ ترديد نمود؟ و اگر خدايى هست چرا يكى باشد؟ آيا نظم و هماهنگى شگفت‏انگيز هستى ترديدى در يگانگى طراح و خلاق اين عالم باقى مى‏گذارد؟اين مختصر گنجايش بيان همه آنچه كه در باب خداشناسى است را ندارد لذا توصيه مى‏كنيم در اين زمينه با تعمّق و تفكّر منظم، به مطالعه كتاب‏هاى زير بپردازيد:
1
ـ اثبات وجود خدا- احمد آرام
2
ـ بهترين راه شناخت خدا- محمدى رى شهرى
3
ـ اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5- شهيد مطهرى
4
ـ خدا در قرآن -شهيد بهشتى
5
ـ آفريدگار و آفريده- ناصر مكارم
6
ـ راه خداشناسى -جعفر سبحانى
مطالعه دقيق و منظم اين كتاب‏ها و بيش از همه تفكر درباره هستى و پديده‏هاى آن، شما را به اين نتيجه خواهد رساند كه جهان خدا دارد و اگر دارد يكى بيش نيست.
البته نبايد انتظار داشته باشيد كه پس از اين مرحله، يقين كامل براى شما حاصل شود؛ زيرا تحصيل يقين راهى دشوار در پيش دارد كه پس از طى آن، مى‏توان به درجاتى از آن نائل آمد؛ ولى در اين مرحله «اطمينان» قابل حصول است.پس از اين مرحله، بايد قلب و دل را صفا داد تا نور حق در آن تجلى يابد. تخلق به اخلاق كريمه، پرهيز از رذايل و مراقبت از نفس، زمينه را براى اشراق نور حق فراهم خواهد ساخت. ايمان و اطمينانى كه از اين طريق به دست مى‏آيد، به مراتب بالاتر از آن حدى است كه در سير عقلانى و فكرى حاصل مى‏گردد.
براى اثبات تلازم فطرى بودن و صدق يك چيز راههاى مختلفى وجود دارد يكى از آن روشها كه برهان زيست شناختى ناميده مى‏شود اين است كه گرايشات درونى و ذاتى انسان ربط دهنده درون و عواطف انسان با جهان خارج و واقعيات عينى است يعنى اگر مثلا كسى احساس تشنگى و اشتياق به آب مى‏كند در متن واقع آبى وجود دارد كه شبيه جذبه مغناطيسى از درون انسان را به سمت خود فرا مى‏خواند از اين طريق مى‏توان قياسى اينچنين ترتيب داد:
1-خداشناسى و خداجويى فطرى و طبيعى است.
2-در برابر هر امر ذاتى طبيعى واقعيتى در خارج هست.
3-خدايى واقعى وجود دارد.
شبيه چنين استدلالى از نظر فلسفى نيز وجود دارد زيرا گرايش و كشش از امور تعلقى و ذات اضافه طرفينى است و حقايق اضافى و نسبى تقومشان به طرفين نسبت و تعلق است و بدون آنها امكان وجود ندارند. در عرفان نيز استدلال مشابهى وجود دارد و گويند « عشق فعلى بدون معشوق فعلى محال است » سير اين استدلال همان ماهيت امور اضافى است كه بدون وجود عاشق و معشوق محال است.
براى آگاهى بيشتر
1-خدا در فلسفه (ترجمه الهيات دايرة‏المعارف فلسفى پل‏ادواردز)، بهاءالدين خرمشاهى
2-دروس كلام جديد، مصطفى ملكيان
همين احساس دورى از خداوند خود از الطاف آن رب مهربان است و حكايت مى‏كند كه رشته ارتباط بين بنده و پروردگارش بريده نشده و هنوز شعاعى از انوار الهى در آينه دل مى‏تابد و اين خود بشارتى است:
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوندنگاه دار سر رشته تا نگه دارد
قلب انسان آينه انوار الهى است و گاهى در اثر غفلت‏ها و غرق شدن در روزمره‏گى و اشتغال بيش از حد نياز به امور دنيا اين آينه خداى نما زنگار مى‏گيرد و آن ارتباط مستحكم و ازلى سستى و نقصان مى‏پذيرد و در چنين حالى طبيبان روحانى و غمگساران دلسوز و الهى يعنى انبيا و اوليا(ع) راه معالجه و داروى اين بيمارى را در توبه و ذكر حق و اقبال به درگاه خداوندى دانسته تا در سايه اين ذكر و توجه و استغفار از خطاها و تقصيرها زنگار دل پاك گردد و انوار الهى در قلب انسان بتابد و بين بنده و خالقش صلح و آتشى برقرار گردد. تلاوت آيات نورانى قرآن نماز با حضور قلب دعاى با توجه و از سر اخلاص و همنشينى با دوستان شايسته و صالحى كه ديدنشان خداوند را به ياد انسان آورد و مطالعه زندگى مردان خدا و پاكان درگاه اله براى ايجاد ارتباط و كم كردن فاصله بين بنده و خدايش اثرى به سزا دارند.
 
در اين باره دو جهاد علمى و عملى لازم است؛ يعنى تلاش پيوسته در جهت معرفت هر چه بيشتر نسبت به خدا. و در عمل نيز ايجاد ارتباط و انس دائمى با او و تطبيق رفتار با خواست و رضاى خدا. مى‏بايست انسان عزم خود را جزم كرده و تصميم قاطع بگيرد هميشه تابع خواست خداوند بوده و همواره در صدد انجام تكاليف الهى باشد. چه در امورى عبادى و چه در امور اجتماعى و ديگر ابعاد زندگى. هر قدمى كه بر مى‏دارد و هر سخنى كه مى‏گويد و هر برنامه‏اى كه دارد نخست ببيند آيا رضاى خداوند در آن مى‏باشد يا نه والا از آن صرف نظر نمايد. در حديثى آمده است: «كمال در اين است كه انسان خواسته‏هايش را در مسير الهى قرار دهد ونيرويش را در جهت رضايت حضرتش صرف كند. در مرحله اول بايد انسان خود را مقيد به انجام واجبات و ترك محرمات نمايد و پس از مدتى كه بدين كار عادت كرد و انجام آن برايش آسان شده خود را مقيد به انجام مستحبات و ترك مكروهات نمايد و گرنه چنين تقيدى در قدم‏هاى اوليه آثار سوئى به دنبال خواهد داشت. به هر حال رعايت تقوا و انجام تكاليف الهى در هر مرحله‏اى خود زمينه ساز درك بيشتر و توفيق افزون‏تر و توجه و تقرب والاترى به ذات بارى تعالى خواهد بود. چنانكه در سوره «انفال آيه 29» آمده است: «يا ايها الذين آمنوا ان تتقوالله يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سيئاتكم و يغفر لكم و الله ذوالفضل العظيم؛ اى اهل ايمان! اگر پرهيزگار بوده و تقواى الهى پيشه كنيد خداوند براى شما نيروى تشخيص حق از باطل قرار داده و بدى‏هاى شما را پوشانده و شما را بيامرزد و خداوند داراى فضل و رحمت بزرگ است». آرى اگر قدم‏هاى اوليه برداشته شود زمينه‏اى براى دريافت برنامه ادامه مسير فراهم مى‏شود.
و به تعبير خداوند تبارك و تعالى در قرآن كريم: «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا؛ كسانى كه در راه ما تلاش نمايند ما ايشان را به راه‏هاى خويش هدايت مى‏كنيم». براى تقويت اين حركت و رشد آن توجه به چند نكته لازم است:
1
-پرهيز از مجالست و همنشينى با اهل دنيا و دور از معنويت. چه آنكه از رسول اكرم(ص) نقل شده است كه فرمود: «به خاطر برخورد با اهل دنيا قلبم زنگار گرفته و مكدر مى‏شود و براى جبران آن روزى هفتاد مرتبه استغفار مى‏كنم». خداوند نيز در سوره «نجم آيه 29» مى‏فرمايد: «فاعرض عن من تولى عن ذكرنا ولم يردالا الحيوه الدنيا . پس از كسانى كه از ياد ما روى گرداندند و جز زندگى دنيا را نخواستند اعراض كن و روى بگردان».
2-محاسبه نفس كه هر شب يا هر هفته و يا لااقل هر ماه گذشته خود را بررسى نمايد و به تعبيرى به خود نمره بدهد. اگر كار شايسته‏اى انجام داده سپاسگزار بوده و از خداوند ادامه توفيق را بخواهد و اگر مرتكب خلافى شده استغفار نموده و تصميم بر ترك آن بگيرد.
-3
بهره‏گيرى از ثقل اكبر و قرآن كريم و انس با آن. چه اين كه هم تلاوت و حفظ قرآن به انسان نورانيت بخشيده و معنويت مى‏دهد و هم آشنايى با معارف آن (هركسى در حد خودش حتى در حد ترجمه) موجب رشد روحى مى‏باشد. زيرا معارف قرآن و آياتش نسخه‏هايى است براى درمان دردها و مشكلات. گرچه در برداشت از آيات متشابه بايد جانب احتياط را پيشه كرد و آن را به اهلش واگذار نمود و گرنه ممكن است خود آن موجب گرفتارى گردد. بهره‏گيرى از ثقل اصغر و ائمه هدى(ع) و توسل به ايشان در اين باره بسيار مهم است. بايد توجه داشت كه توسل به حضرات معصومين(ع) هم خود توجه به حق تعالى و عالم ملكوت است و هم زمينه‏ساز بهره‏گيرى بيشتر از فيض ربوبى و كسب توفيقات بيشتر. بنابراين نمى‏توان چنين پنداشت كه به ائمه(ع) توسل داشته‏ايم ولى جوابى نگرفته‏ايم. زيرا همان توفيق توسل خود توجه به حق بوده است و مايه دورى از غفلت. پس خود جواب بوده است و چه بسا كه همين روحيه كمال خواهى و به دنبال معنويت بودن از آثار و بركات همان توسلات باشد كه بايد ادامه يابد. چه بسيارند كسانى كه از غفلت خود نيز غافلند و يا پس از توجه در صدد درمان بر نمى‏آيند. از اين رو بايد سپاسگزار نعمت‏ها و معنويات به دست آمده بود و درخواست استمرار و افزايش آن را از خداوند داشت. نيز تقويت ايمان و اعتقاد قلبى و عشق الهى بر آيند تقوا و پرهيزگارى است. هم چنان كه در بهاران نهال ناخشكيده شكوفه مى‏زند تقواى الهى انجام واجبات ترك محرمات و تهذيب نفس نيز بوستان دل را خرم و سرسبز نگه مى‏دارد و جوانه عشق الهى را در آن شكوفا مى‏سازد. بنابراين درگام اول بايد بر انجام واجبات و ترك گناهان استوارى نمود و در گام دوم به پالودن نفس از رذايل و آراستن به فضايل پرداخت و حب دنيا و تعلقات دنيوى را از ژرفاى ضمير بيرون راند آن گاه دل كانون عشق خدا مى‏شود و با اخراج شيطان نفسانيت و دنيا پرستى كه خانه دل را غصب نموده صاحب خانه در آن لانه مى‏گزيند.
ناگفته نماند براى بسيارى از جوانان كه داراى جولان فكرى هستند و پيگير حالات معنوى خود مى‏باشند و به سالم‏سازى فضاى فكرى خود مى‏انديشند. اين‏گونه فراز و نشيب‏هاى روحى پيش مى‏آيد. اوج اين شك و ترديدها و هجوم «چرا»ها و «چگونه»ها در سال‏هاى نوجوانى و جوانى رخ مى‏نماياند.
زيرا كه جوانى از يك سو هنگامه «نگاه نو» به سنت‏هاى گذشته و عادت‏هاى بزرگان است و از سوى ديگر هنگام پى‏ريزى بنيان فكرى و ترسيم آينده زندگى است.
از جهت روحى و عاطفى نيز، از يك سو «وابستگى» به خانه پدر و مادر كم مى‏شود و از سوى ديگر هنوز «دلبستگى» به كانون گرم ديگر حاصل نشده است. در ميانه اين خلاء عاطفى هجوم افكار فزونى مى‏يابد.
اما بايد دانست ديرى نمى‏پايد كه كشتى در ميانه امواج دريا به ساحت نجات لنگر مى‏اندازد و اگر در هنگامه طوفان آدمى به ياد خداوند دل خويش را آرام سازد و خود را در سفينه نجات اهل‏بيت قرار دهد به طور يقين، بحران‏ها به آرامش مى‏رسد و شك‏ها به يقين تبديل مى‏گردد.
در پايان توجه شما را به چند نکته درباره ضرورت دين داري جلب مي کنيم:
-1
هيچ موجودي در اين عالم بي هدف آفريده نشده، بلکه فراروي او نقطه پاياني وجود دارد که روبه سوي آن در حرکت است: «ربنا الذي اعطي کل شيء خلقه ثم هدي» }طه، آيه 50{
-2
براي دست يابي به آن نقطه پايان، ساز و کار لازم در اختيار هر موجودي قرار گرفته است: «ثم السبيل يسره» (عبس، آيه 20) نيز ر.ک: اعلي، آيه 3{
-3
بي ترديد در مجموعه قانون مند جهان، انسان نيز همچون ساير موجودات، از دو قاعده ياد شده، بيرون نيست.
4-در قلمرو قاعده نخست، انسان با چشم اندازي به آينده و نقطه پايان حرکت خود، دست يابي به سعادت و نيک بختي را بي چون وچرا و به عنوان امري بديهي مي پذيرد. نيز، در پرتو قانون دوم، با تأملي به درون، لايه هاي وجودي و مجموع هويت خود، همه آموزه هاي ديني را با آنها، همسو مي يابد؛ چرا که اساسا دين، ترجمان ظرفيت هاي فطري انسان است: «فاقم وجهک للدين حنيفا فطره الله التي فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلک الدين القيم ولکن اکثر الناس لايعلمون» (روم، آيه 30) پس مقصد مشخص است؛ يعني دست يابي به سعادت وانگهي راه رسيدن به مقصد نيز يک راه بيش نيست، از اين رو دين، همان توانايي هاي نهفته در سرشت انسان و به عبارتي ديگر، راه دست يابي به آن قله پاياني است که آن را نيز، در آيينه فطرت خود مي يابد. در حقيقت مجموعه دو عنصر راه و مقصد، دست به دست يکدگر داده و در شکل سازمان يافته و مدون خود، مقوله اي به نام دين را به بشر ارزاني داشته است. پيداست چون همانند غريزه، کارکرد فطرت خودکار نبوده، در نتيجه دور افتادن از موازين آن و در مواجهه با فراز و نشيب هاي بسيار فراروي انسان، دستخوش دگرگوني مي شود، از اين رو، آن منبع فياض هستي دريغ نکرده و تمامي رويکردهاي اصيل و دست نخورده فطرت را، در ساختار آموزه هاي ديني، در دسترس بشر گذارده است تا در پرتو فروع تابناک آن، راه پرپيچ و خم رسيدن به خط پايان زندگي؛ يعني سعادت را بيابد و ببيند. در تعريفي کلاسيک به همين کار کرد دين، مجموعه اي از باورها درباره جهان هستي و ارزش هاي مبتني بر اين باورها گفته مي شود. آيا مي توان پذيرفت انسان در بستر حيات از اين دو دغدغه فکري (باورها) وعملي (ارزش ها) بي نياز است.
براي آگاهي بيشتر
1 -الميزان، ج 1، ص 389 ، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات
-2 الميزان، ج 16، ص 179 ، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات

3- قلمرو دين، عبدالحسين خسروپناه

ذکرو اثار ان

معرفی 5 ذکر مجرب و آثارشان

در حالی که اهل دنیا دائم به ذکر دنیا مشغول اند و در لذت های دنیوی غوطه می خورند،اهل ایمان تمام لذت شان از یاد خدا است و در اطاعت خدا غوطه ورند. ذکر از بهترین وسایل برقراری ارتباط با حضرت حق جلّ شأنه می باشد. یاد الهی از نزدیکترین مسیرهای قرب و نزدیکی به پروردگار این عالم است. اوقات اشتغال به ذکر خداوند متعال نیز از شیرین ترین حالتها و لذّتهای بندگان مؤمن است. ذکر نیز مانند تمام امور مهم شرعی دارای تقسیمات، ضوابط و شرایط خاصی است که رعایت این امور برای بهره بردن صحیح لازم استمعنای حقیقی ذکر و یاد خدا آن است که انسان در هر موقعیتی که هست در حال اطاعت و بندگی خداوند باشد و خدا را فراموش ننماید. تمام اعمال و آداب بندگی خداوند یاد خدا به معنای وسیع و حقیقی کلمه محسوب می شود و مهم هم این است که انسان در تمام زندگی خود اهل ایمان و بنده خدا باشد. ذکر زبانی هم در صورتی موثر است که به معنای وسیع کلمه انسان ذاکر خدا و بنده واقعی حق تعالی و مطیع او باشد.

آثار ذکر بر روح و روان 

یكی از زیباترین جلوه های ارتباط عاشقانه با خدا و اساسی ترین راه های سیر و سلوك ، ذكر است؛ یعنی مترنّم بودن زبان و قلب انسان به اسماء حُسنای الهی و شاداب نگه داشتن گل روح در زیرباران یاد حق.ذكرخدا، از یادبردن هستی محدود خویش در رهگذر یاد اسمای الهی است و تداوم و استمرار آن زنگار گناهان را از روی دل می زداید؛ زیرا غفلت و فراموشی حق تعالی ، ساحت دل را مكدّر می كند.ذكر خداوند آثار و ثمرات اعجاب آور و باشكوهی دارد كه هریك از آنها در سازندگی روحی و اخلاقی انسان تأثیر به سزایی دارد. این آثار عبارتنداز:

1-یاد خدا نسبت به بنده

اولین اثر یاد خدا این است كه خدای متعال نیز انسان را یاد می كند. }مرا یادكنید تا شمارا یادكنم {

-2روشنی دل

خداوند؛ ذكرخویش راموجب نورانی شدن و بیداری دل ها می داند. مردن دل وافسردگی ازهولناك ترین سیه روزی هاست.یكی از موثرترین عوامل علاج مرگ دل و احیای دوبارة آن، پناه بردن به ذكر خداست؛ ذكرحق نور است و مداومت درآن ، قلب را از تاریكی و ناامیدی و قساوت نجات می دهد.

3- آرامش قلب

به تعبیر قرآن طمأنینه و سكون قلب از جمله آثار مستقیم یاد خداست. {كسانی كه ایمان آورده اند و دل هایشان به یاد خداست، بدانید تنها با یاد خدا دل ها آرام می گیرد}

4- خشیت و ترس از خدا

از جمله آثار یاد خدا برای مومنان، خداترسی و خشیت می باشد. قرآن در این زمینه می فرماید: {تنها مومنان هستند كه هرگاه یاد خدا به میان آید، دل هایشان ترسان شود}یكی از موثرترین عوامل علاج مرگ دل و احیای دوبارة آن، پناه بردن به ذكر خداست؛ ذكرحق نور است و مداومت درآن ، قلب را از تاریكی و ناامیدی و قساوت نجات می دهد

-5 بصیرت یافتن و شناخت شیطان

یكی از عوامل اصلی سقوط انسان و سیه روزی او، افتادن به دام های ناپیدای شیطان است و ذكر حق به انسان بصیرتی می دهد كه وسوسه های پنهان و دام های ناپیدای شیطان را به سهولت بشناسد و در دام او نیفتد.

-6بخشش گناهان

از آثار و ثمرات اخروی یاد خداوند ، مغفرت الهی می باشد كه شامل حال یادكنندگان خدا می گردد و اضافه برآن ، خداوند وعده اجر و پاداش بزرگ نیز به ایشان داده است.

-7 حكمت و علم

یكی دیگر از ثمرات ذكر ، پختگی عقل و كمال و حكمت است. ذكر باعث فروزان شدن قوه ادراك انسان و جوشش فكر و اندیشه می شود. جان فرد شایستگی این را پیدا می كند كه منعكس كننده حقایق غیبی در خود گردد و خداوند به اندیشه و عقل این افراد مدد رساند.در روایات و احادیث ما به جایگاه مهم ذکر و برخی اذکار شریف و آثار مهم آنها تصریح شده است که به برخی از آنها اشاره می نمائیم.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اصحابشان فرمودند: آیا می خواهید شما را به بهترین و پاکیزه ترین کارهایتان نزد پروردگارتان، و رفعت دهنده ترین اعمال در درجات معنویات، و آنچه برای شما بهتر از درهم و دینار است، و آنچه بهتر از روبرو شدن با دشمنان و مقابله با آنهاست، راهنمایی کنم؟ همگی گفتند: آری ای رسول خدا صلی الله علیه و آله، ایشان فرمودند: آن ذکر کثیر خداوند متعال است. 1

-1ذکر تسبیحات اربعه:

1ـ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: پنج چیز است که چقدر در میزان سنگین اند؛ گفتن سبحان الله و الحمد الله و لا اله الاّ الله و اللّه اکبر و فرزند شایسته ای است که از مسلمانی بمیرد و او در مرگ آن فرزند دامن صبر از دست ندهد و به حساب خداوند منظور بدارد. 2

2ـ امام صادق علیه السّلام فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: ذکر «سبحان الله و الحمد الله و لا اله الاّ الله و الله اکبر» را زیاد بگوئید. چون در قیامت این اذکار با گروهی از فرشتگان و محافظ از پیش رو و پشت سر خواهند آمد. و این اذکار باقیات الصالحات می باشند.3

2-تسبیح {سبحان الله}

شخصی از امام علی علیه السّلام درباره تفسیر «سبحان الله» پرسید. امام فرمودند: این ذکر تعظیم و منزه دانستن خداوند است از آنچه مشرکین می گویند. و اگر بنده ای آن را بگوید؛ تمام ملائکه بر او صلوات می فرستند.

2ـ امام صادق علیه السّلام فرمودند: ابلیس گفت: پنج کار است که در آنها من هیچ حیله ای ندارم و سایر مردم در قبضه من هستند:...و کسی که زیاد در روز و شب تسبیح سبحان الله می گوید و ...4

3ـ امیرالمؤمنین علیه السّلام: هرکس روزی سی مرتبه تسبیح (سبحان الله) بگوید: خداوند هفتاد نوع بلا که کمترین آنها فقر است را از وی دفع می نماید.5

 -3تهلیل}لا اله الاّ الله{

1ـ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند فرمود: (لا اله الاّ الله) قلعه من است و هرکس در آن داخل شود، از عذاب من در امان است.6

-2پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: کلمه (لا اله الاّ الله)بهاء و قیمت بهشت است.7

3 ـ امام صادق علیه السلام فرمودند: ذکر (لا اله الله و الله اکبر) را زیاد بگوئید، چون در نزد پروردگار چیزی از این دو ذکر محبوبتر نیست.8

امام صادق علیه السّلام فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: ذکر «سبحان الله و الحمد الله و لا اله الاّ الله و الله اکبر» را زیاد بگوئید. چون در قیامت این اذکار

با گروهی از فرشتگان و محافظ از پیش رو و پشت سر خواهند آمد. و این اذکار باقیات و صالحات می باشند

تحمید}الحمد الله{

1 ـ از ائمه سفارش به زیاد گفتن (الحمد الله) در همه حالات اعم از نعمت یا مصیبت شده است.9

2ـ امام باقر و صادق علیهماالسّلام فرمودند: هر کس(الحمد الله کما هو اهله) بگوید، نویسندگان آسمانها مشغول می گردند.10

ذکر}لا حول و لا قوّة الاّ بالله العلی العظیم{

در فضیلت این ذکر آمده است که آن از گنجهای بهشت است. و شفای از نود و نه بیماری و درد است که کمترین آنها همّ و گرفتاری است.امام صادق علیه السّلام فرمودند: اگر غمها پیوسته به تو روی آورد، پس بگو (لا حول و لا قوّة الاّ بالله). و نیز روایت شده است فرزند یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به اسارت دشمن در آمد. وی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و از این غم شکایت نمود. رسول خدا صلی الله علیه و آله به او امر کردند که زیاد و در همه حال ذکر (لا حول و لا قوّة الاّ بالله) بگوید او نیز اطاعت کرد و پس از مدّتی پسرش به همراه صد شتر در هنگامی که مشرکان از وی غافل شده بودند، بازگشت.11

 استغفار :

یکی دیگر از ذکرهای بسیار مهم استغفار است که مشهورترین صیغه آن (استغفر الله ربی و اتوب الیه) که از آثار آن بخشش گناهان، گشایش در رزق و حتّی سبب بچه دار شدن است.12

یکی دیگر از اذکار مهّم دعاء مکروب یا ذکر یونسیّه است و آن ذکر (لا اله الاّ انت سبحانک انّی کنت من الظالمین) است.که برای این ذکر آثار فراوانی ذکر شده است که ما در مبحثی جداگانه به طور مفصل به آن پرداخته ایم . که قابل مراجعه برای شما عزیزان هست. نکته قابل توجه این که آنچه در بحث ذکر مهّم و در درجه بالاتری از نظر کیفیت است ذکر قبلی است نه ذکر لسانی بدون توجّه. و دیگر آن که این ذکر گفتن لطمه ای به سیر طبیعی زندگی ما نزند و ما تنها برای قرب الهی و زنده نگه داشتن یاد خدا در تمام ساعات و حالات عمر خویش به آن بپردازیم نه کسب قدرتها و ارضای هواهای نفسانی که امری ناپسند و مذموم است.

فرآوری : محمدی -بخش دین تبیان


پی نوشت ها :

1 ـ سفینأ البحار ج 3/ص 200.

2 ـ خصال،شیخ صدوق،ص 295.

3 ـ ثواب الاعمال ،شیخ صدوق،ص 9.

4 ـ خصال،شیخ صدوق،باب خصلتهای پنجگانه.

5 ـ سفینة البحار،ج 3 ،ص 202.

6 ـ همان.

7 ـ ثواب الاعمال،شیخ صدوق،ص 3.

8 ـ همان،ص 5.

9 ـ سفینة البحار،ج 3،ص 205ـ 207.

10 ـ همان.

11 ـ سفینة البحار،ج 3 ،ص 207.

12 ـ مفاتیح الجنان و باقیات الصالحات.


منبع : وبلاگ آموزه ،سایت اسک قرآن ، پایگاه اینترنتی آیت الله مصباح یزدی .

 

پایه های دوستی -قسمت ششم

خوش گمانى به دوست
هـر كـدام از مـا تاثير فوق العاده اى را از شنيدن اين كه دوستش به وى حسن ظن دارد و او راابدا مـتـهـم نـمى كند در نفس خود بخوبى احساس مى كند, و در اين موقع لذت برادرى ودوستى را درك , و آمـيختگى دو روح و نزديكى دو قلب را به همديگر لمس مى كند, ازاين رو اميرمؤمنان (ع ) فـرمـوده اسـت : عـمـل دوست خود را به نيكوترين وجه آن توجيه كن تا آنگاه كه آنچه تو را به او دگرگون مى كند به تو برسد, و نسبت به سخنى كه از دوستت صادر شده چنانچه راهى مى يابى كه آن را خوب بدانى بدگمان مباش .
نيز: بدگمانى روش تو را نسبت به دوستى كه به صلاحيت او يقين داشته اى تباه نكند.امـام على بن الحسين (ع ) فرموده است : مؤمن برادر مؤمن است هرگز به او دشنام نمى دهد, او را محروم نمى كند, و به او بدگمان نمى شود. امـام صادق (ع ) فرموده است : هر گاه انسان به برادر دينى خوداف بگويد رشته برادرى آنها پاره مى شود, و اگر به او بگويد: تو دشمن منى يكى از آن دو تن كافر شده وچنانچه او را متهم بدارد ايمان در دلش مانند نمك در آب منحل مى شود. نيز: هر كس برادر دينى خويش را متهم كند حرمت ميان آن دو برداشته مى شود.از ائمه (ع ) روايت شده كه فرموده اند: مؤمن برادر دينى خود را متهم نمى كند. هنگامى كه دوستت نسبت به تو حسن ظن دارد تو نسبت به او بدگمان مباش چه اين امركينه و تنفر او را از تو در دلش جاى مى دهد.به همين سبب قرآن كريم از آن نهى كرده وفرموده است : يا اءيها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم .بـر تـوست كه درباره دوست خود همان گمان را داشته باشى كه او نسبت به تو دارد تا درگمان خـود دچـار نوميدى نشود و احساس وى نسبت به تو دگرگون نگردد و محبت تو ازدلش بيرون نـرود,
از اين رو اميرمؤمنان (ع ) فرموده است :كسى كه گمان نيكى نسبت به تودارد گمانش را تحقق ده .
سـزاوار است انسان دورانديش خود را در وضعى قرار ندهد كه موجب برانگيختن بدگمانى مردم شـود و اگـر چـنـيـن كـند بايد تنها خودش را مورد سرزنش قرار دهد, چنان كه اميرمؤمنان (ع ) فـرمـوده است :
كسى كه خود را در معرض تهمت قرار دهد نبايد كسى راكه به او بدگمان شده مورد سرزنش قرار دهد.

پایه های دوستی -قسمت پنجم


فروتنى با دوستان
هـيـچ چيزى مانند تكبر و خودبرتربينى دوستى را تباه نمى كند, چه انسان متكبر همواره عبوس و اخـمـو بدمعاشرت است .همچنين هيچ چيزى مانند تواضع و فروتنى نهال دوستى و برادرى را در دلـهـا نـمـى نشاند, زيرا انسان فروتن محبوب دلها و مقرب مردم است , همنشينى با او پسنديده و رفـاقت با او لذت بخش و گفتگوى با او دلنشين است .چنان كه امام صادق (ع ) فرموده است : سه چيز ايجاد محبت مى كند:
ديندارى , فروتنى وبخشش .فروتنى منزلت انسان را در ميان مردم بالا مى برد,
پيامبر خدا(ص ) فرموده است :تواضع بر منزلت انسان مى افزايد.و موجب مزيد شرافت او در ميان آنهاست .
اميرمؤمنان (ع ) فرموده است : كليد شرف فروتنى است .
نـيـز امـيـرمـؤمـنـان (ع ) فـرمـوده اسـت : هـر كـس بـخـواهـد شـرافتمند باشد بايد فروتنى را پيشه كند.
امام زين العابدين (ع ) فرموده است : شرافت و برترى در فروتنى است.امـا تـكـبـر و خـودبـرتـربينى جز اين كه انسان را در ميان مردم مبغوض و منفور كند چيزى براو نمى افزايد,
چنان كه پيامبر(ص ) فرموده است : متكبر منفورترين مردم است .نـيـز فـرمـوده است : خداوند به من وحى فرمود: فروتنى كنيد تا يكى بر ديگرى سركشى نكند, و كسى بر ديگرى فخر نفروشد و شما بندگان خدا باهمديگر برادرباشيد.امـام حـسـن (ع ) فرموده است : كسى كه در دنيا براى برادران خود فروتنى كند در نزدخداوند از صديقان به شمار است .امام موسى بن جعفر(ع ) فرموده است :پادشاه را با پرهيز, دوست را با فروتنى , دشمن رابا احتياط و عموم مردم را با خوشرويى مصاحبت كن.